<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>sepidosiah</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.sepidosiah.ir/atom.xml" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2010-01-13://4</id>
    <updated>2011-11-17T03:24:20Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/"> Movable Type Pro 4.32-en</generator>

<entry>
    <title>بابا کریم! بابا کریم! دوسسمون داری و دوسست داریم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/11/post-292.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.341</id>

    <published>2011-11-17T01:49:47Z</published>
    <updated>2011-11-17T03:24:20Z</updated>

    <summary><![CDATA[ &nbsp; بخوانید بر وزن همان آهنگ معروف اسمش را نبر!هر قَدَر شاام بدی شاام بدی باز بدهکاار منی!هر قدر، هرقدر، بپپیچونی، بپپیچونیباز تو چنگال منی!کرریم* دیگــــــــــــــــــــــه گیــــررر افتادیانگار توی توور افتادی!دیگه و دیگه و دیگه و دیگــــــــــــــــــــه گیررر افتادیما...]]></summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="دست نوشته ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">بخوانید بر وزن همان آهنگ معروف اسمش را نبر!<br /><br />هر قَدَر شاام بدی شاام بدی <br />باز بدهکاار منی!<br />هر قدر، هرقدر، بپپیچونی، بپپیچونی<br />باز تو چنگال منی!<br /><br />کرریم* دیگــــــــــــــــــــــه گیــــررر افتادی<br />انگار توی توور افتادی!<br />دیگه و دیگه و دیگه و دیگــــــــــــــــــــه گیررر افتادی<br />ما هم پی سووور افتادیم!<br /><br />دل بچه ها رو نشکونی!<br />نمیتونی هم بشکونی!!!<br /><br />ای دریغا که ندانسته گرفتار شدی<br />حرف حق! را نشنیدی و تو دلداار شدی!<br /><br />بابا کریم! بابا کریم! دوسسمون داری و دوسست داریم<br />باباکریم! باباکریم! دوسسمون داری و دوسست داریم</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><img class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0 0 20px 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/2011/11/17/karim2.jpg" alt="karim2.jpg" height="132" width="134" />پ.ن : * : مه داماد تازه داماد گل نوشکفته دکتر اسماعیل خان باقرپور معروف به کریم، داش آکُل خوب من و انجمنیون و البته مکانیکیون! که روز عید غدیر هم پیمان سرکار خانم رعیت شد و به قولی گیرررر افتاد :)</p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>سهل انگاری آشکار مجلس در تنظیم و تصویب طرح اداره سازمان صدا و سیما</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/11/post-291.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.340</id>

    <published>2011-11-11T18:44:17Z</published>
    <updated>2011-11-12T14:05:05Z</updated>

    <summary> چندی پیش طرح اصلاح قوانینِ مربوط به نحوه اداره سازمان صدا و سیما در دستورکار مجلس قرار گرفت و با توجه به حساسیت موضوع، توسط کارگروهی در کمیسیون فرهنگی با امضای ۳۷ تن از نمایندگان، تقدیم مجلس شده و...</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="دست نوشته ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><br /><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/2011/11/11/sedasima.jpg" alt="sedasima.jpg" height="163" width="280" />چندی پیش طرح اصلاح قوانینِ مربوط به نحوه اداره سازمان صدا و سیما در دستورکار مجلس قرار گرفت و با توجه به حساسیت موضوع، توسط کارگروهی در کمیسیون فرهنگی با امضای ۳۷ تن از نمایندگان، تقدیم مجلس شده و در ۲۶ مهرماه امسال یک فوریت آن به تصویب رسید.<br /><br />در فصل سوم - وظایف و اختیارات سازمان صدا و سیما - و ذیل ماده ششم، هرگونه فعالیت اشخاص حقیقی در چهار مورد، منوط به کسب مجوز از این سازمان گردیده، که با توجه به متن مکتوبِ طرح، یکی از این موارد "ایجاد <span style="text-decoration: underline;"><strong>هر</strong><strong>گونه شبکه ارتباطی</strong></span> تحت پروتکل های مختلف (جاری و آتی) اینترنت جهانی و اینترنت ملی و محلی"! است.<br /><br />که به موجب این بند، سازمان صدا و سیما که خود یکی ازرقیبانِ دیرباز شرکتهای ارتباطات و فناوری اطلاعات بوده می تواند ادعای متولی بودن بر این حوزه را داشته باشد که این مهم در تناقض آشکار با اختیارات دستگاههای متولی ارتباطات کشور خواهد بود و موجبات نگرانی از اختلال در صدها مرجع مختلف از واحدهای نظامی و انتظامی و امنیتی گرفته تا بخش‌های خدماتی از قبیل اورژانس و آتش‌نشانی و حتی تاکسی‌های بی‌سیم و نیز سامانه‌های تلفن همراه و ارتباط داده بی‌‌سیم از قبیل فناوری‌های وایمکس فراهم نموده است.<br /><br />از آنجا که به طور مشخص هدف از ماده ششم این طرح، منوط کردن هرگونه فعالیت رادیویی(از جنس صوت) و تلویزیونی (از جنس صوت و تصویر) که قابلیت انتشار فراگیر در داخل و خارج از کشور داشته - به هر صورت اعم از واقعی و مجازی - به کسب مجوز از سازمان صداوسیما بوده و نه سیطره سازمان صدا و سیما بر کلیه فعالیت های زیرساختی ارتباطی کشور، می توان انتظار داشت این امر یک سهل انگاری از سوی نمایندگان تنظیم کننده طرح و در ادامه تصویب کنندگان آن باشد.<br /><br />این سهل انگاری نوشتاری ، علاوه بر تناقضاتی است که در این طرح با اختیارات و وظایف سایر ارگانها نظیر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی - عموما به دلیل استفاده از کلمه ی "رسانه" به صورت عام و نه در محدوده پخش صوت و تصویر- مشاهده می شود.<br /><br />انتظار می رود علی رغم تصویب یک فوریت این طرح، کمیسیون فرهنگی مجلس طراحان این طرح را نیز همچون طراحان طرح اداره سازمان صدا و سیما به صورت هیأت امنایی و راه اندازی شبکه های خصوصی، به بازپس گیری طرح فوق و اصلاح آن متقاعد نماید.</p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>فقط خدا می داند ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/11/post-290.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.339</id>

    <published>2011-11-08T20:21:07Z</published>
    <updated>2011-11-11T23:38:34Z</updated>

    <summary> کشاورزی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی...</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="خوردنی ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روزنگار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/2011/11/08/farmer.jpg" alt="farmer.jpg" height="286" width="450" />کشاورزی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند! یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛ به او گفتند:چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد: شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند. چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛ به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا می داند.</p>
<p style="text-align: justify;">منبع: نامشخص</p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>ذهن بیمار ۲۰و۳۰ و لجن پراکنی در ورزش</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/11/post-289.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.338</id>

    <published>2011-11-04T17:38:50Z</published>
    <updated>2011-11-04T18:35:50Z</updated>

    <summary><![CDATA[ &nbsp; رویداد هفته گذشته در یک بازی فوتبال را مرور کردم. شاید بیراه نباشد اگر بگوییم کشف این صحنه در توان کارگردان ورزشی و سانسورچی آنلاین صدا و سیما و حتی بینندگان مسابقه نبود فقط در توان ذهنیت بیمار...]]></summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزنگار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote style="text-align: justify;">
<p><a title="20و30.jpg" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/11/04/20%D9%8830.jpg"><img class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0 0 20px 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/11/20%D9%8830-thumb-200x168-636.jpg" alt="20و30.jpg" height="168" width="200" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>رویداد هفته گذشته در یک بازی فوتبال را مرور کردم. شاید بیراه نباشد اگر بگوییم کشف این صحنه در توان کارگردان ورزشی و سانسورچی آنلاین صدا و سیما  و حتی بینندگان مسابقه نبود فقط در توان ذهنیت بیمار همکاران بنگاه خبری ( بخوانید لجن پراکنی ) ۲۰ و ۳۰ بود.<br />برایم جالب است در فضایی که مثلا برای پخش سخنان کمی منتقدانه ی یک نماینده مجلس باید چندین و چند دستور و مجوز و هماهنگی با مقامات عالیرتبه کشوری و امنیتی داشته باشند و از پرداختن و کش دادن برخی چاپیدن های ملی هم بپرهیزند، خود را نماینده تام الاختیار گردش آزاد اطلاعات می دانند و این گونه منکرات را اشاعه می دهند.<br /><br /><br />آقای ۲۰ و ۳۰ این روزها ظاهرا شما سواره اید و مردم پیاده، کیفر سودجویی شما در این حادثه هم- مضاف بر کیفراستحقاقی شان - بر سر آن بازیکنان خاطی می شکند.</p>
<p>اما مطمئن باش که ... <br /><br /><strong>بگذریم، این نیز بماند!</strong></p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>یادبودی از حضرت آیت الله دکتر!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-288.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.337</id>

    <published>2011-10-31T01:13:02Z</published>
    <updated>2011-11-11T23:41:48Z</updated>

    <summary><![CDATA[&nbsp; ششم آذرماه ۱۳۸۴ - دانشگاه تهران -کتابخانه مرکزیمحل برگزاری مراسم انتصاب حضرت آیت الله دکتر عمید زنجانی به ریاست دانشگاه تهران۶ ماه قبل از اتمام دوره ۴ ساله ریاست انتخابی پیشین ------------------------------------- &nbsp; ارتشبد زاهدی مرد سال ریاضی !...]]></summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="خواندنی ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="دست نوشته ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="دیدنی ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">ششم آذرماه ۱۳۸۴ - دانشگاه تهران -کتابخانه مرکزی<br />محل برگزاری مراسم انتصاب <strong>حضرت آیت الله دکتر</strong> عمید زنجانی به ریاست دانشگاه تهران<br />۶ ماه قبل از اتمام دوره ۴ ساله ریاست انتخابی پیشین</p>
<p style="text-align: center;">-------------------------------------</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid7.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid7-580.html','popup','width=595,height=369,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid7-580.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid7-thumb-280x173-580.jpg" alt="amid7.jpg" height="173" width="280" /></a> ارتشبد زاهدی مرد سال ریاضی ! وزیر علوم کابینه ی هفتاد میلیونی!</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid5.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid5-571.html','popup','width=595,height=361,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid5-571.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid5-thumb-280x169-571.jpg" alt="amid5.jpg" height="169" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid21.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid21-612.html','popup','width=567,height=392,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid21-612.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid21-thumb-280x193-612.jpg" alt="amid21.jpg" height="193" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">ابهت مثال زدنی حضرت آیت الله دکتر</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid8.jpg" rel="lightbox" href="../../assets_c/2011/10/amid8-577.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" src="../../assets_c/2011/10/amid8-thumb-280x174-577.jpg" alt="amid8.jpg" height="174" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">حضرت آیت الله دکتر لحظاتی قبل از پیوند! <br />در کنار مرد دوست داشتنی دانشکده فنی</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><br /><a title="amid15.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid15-629.html','popup','width=448,height=296,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid15-629.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid15-thumb-280x185-629.jpg" alt="amid15.jpg" height="185" width="280" /></a>مرد همیشه در صحنه و پشت صحنه! دانشگاه تهران!</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid14.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid14-596.html','popup','width=365,height=553,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid14-596.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid14-thumb-280x424-596.jpg" alt="amid14.jpg" height="424" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">لحظه تاریخی پیوند حوزه و دانشگاه!</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid10.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid10-583.html','popup','width=412,height=284,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid10-583.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid10-thumb-280x193-583.jpg" alt="amid10.jpg" height="193" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">تبلیغات سوء مستکبرین در حاشیه مراسم!</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid12].jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid12]-608.html','popup','width=440,height=292,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid12]-608.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid12]-thumb-280x185-608.jpg" alt="amid12].jpg" height="185" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">پای منبر شاگرداول فنی ( از چپ به راست، من، پیمان! و دکتر )<br />&nbsp;دانشگاه تهران خانه‌ی من است و من همیشه به عنوان استاد و معلم در دانشگاه تهران انجام وظیفه خواهم کرد. دانشجویان باید آرامش خود را حفظ کنند زیرا پست و مسوولیت همواره در حال تغییر و تحول است.</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid12].jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid12]-608.html','popup','width=440,height=292,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid12]-608.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/31/amid20.jpg" alt="amid20.jpg" height="69" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">پرانتز: اینجا آغاز انحرافات دینی و اخلاقی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و ورزشی و ... من بود! . پرانتز بسته</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid1.jpg" rel="lightbox" href="../../assets_c/2011/10/amid1-574.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" src="../../assets_c/2011/10/amid1-thumb-280x179-574.jpg" alt="amid1.jpg" height="179" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;ما منتظر زاهدی هستیم، هیچ جا نمی‌ریم همین‌جا هستیم</p>
<p style="text-align: center;"><br /><br /><a title="amid23.jpg" rel="lightbox" href="../../2011/10/31/amid23.jpg"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="../../assets_c/2011/10/amid23-thumb-280x168-618.jpg" alt="amid23.jpg" height="168" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">و ارتشبد پیچاند!<br />- "دکتر زاهدی در هنگام خروج! از محل برگزاری مراسم به خبرنگار ایسنا گفت: <strong>من افتخار می‌کنم که جو مملکت ما و آزادی آنقدر بالاست که دانشجو به راحتی اظهار نظر می‌کند و این مایه‌ی افتخار است</strong>. وی پس از پایان مراسم از <strong>درب پشتی</strong> محل برگزاری برنامه را ترک کرد</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid22.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid22-615.html','popup','width=567,height=363,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid22-615.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid22-thumb-280x179-615.jpg" alt="amid22.jpg" height="179" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">حضرت آیت الله دکتر که هنوز در جو پیوند حوزه و دانشگاه بود! حواسش نبود بپیچاند!<br />حضرت آیت الله دکتر عمید زنجانی پیش از خروج از سالن برگزاری مراسم: برای دانشجویان احترام قائل هستم، ولی یک نکته را متذکر می‌شوم که به <strong>حاکمیت دولت</strong> احترام بگذارند. چون <strong>دانشگاه بخشی از وزارت علوم</strong> است و وزارت علوم بخشی از دولت است، دولت هم بخشی از قوه‌ی مجریه و قوه‌ی مجریه <strong>از مردم رای آورده</strong>...</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid11.jpg" rel="lightbox" href="../../assets_c/2011/10/amid11-605.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid24-thumb-280x182-633.jpg" alt="amid24.jpg" height="182" width="280" /><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" src="../../assets_c/2011/10/amid11-thumb-280x177-605.jpg" alt="amid11.jpg" height="177" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">و در لابلای خس و خاشاک گرفتار شد!</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid2.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid2-592.html','popup','width=567,height=364,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid2-592.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid2-thumb-280x179-592.jpg" alt="amid2.jpg" height="179" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">رییس انتصابی، استعفا استعفا</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid18.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid18-602.html','popup','width=567,height=365,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid18-602.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid18-thumb-280x180-602.jpg" alt="amid18.jpg" height="180" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">بخشی از بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران: هر چند صحبت در مورد ریاست جدید دانشگاه را با توجه به فضای جدید کشور <strong>به مثابه پا گذاردن در میدان مین </strong>می‌دانیم اما چون <strong>جوانیم، دانشجوییم، آرمان خواهیم، مسلمانیم، دلسوزیم و نقادیم</strong> از باب امر به معروف خیرخواهانه مواردی را عرض می‌کنیم</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid10.jpg" rel="lightbox" href="../../assets_c/2011/10/amid10-583.html"><br /></a><a title="amid4.jpg" rel="lightbox" href="../../assets_c/2011/10/amid4-586.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" src="../../assets_c/2011/10/amid4-thumb-280x172-586.jpg" alt="amid4.jpg" height="172" width="280" /></a>حضرت آیت الله دکتر در نمای برکناری</p>
<p style="text-align: center;">با آن همه تغییرات کامیونی، اما ، پست ریاست به حضرت آیت الله دکتر ( ح آ د )&nbsp; وفا نکرد...</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid17.jpg" rel="lightbox" href="../../assets_c/2011/10/amid17-599.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" src="../../assets_c/2011/10/amid17-thumb-280x174-599.jpg" alt="amid17.jpg" height="174" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">ح آ د : ارتشبد جان اجازه بدید یه چند روز دیگه بمانم! فقط چند روز!<br />ارتشبد: نه آقا بیا بگیر برو، ما رو با حضرات گمنام درگیر نکن! فرهاد گیر داده میخواد رییس شه!</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid17.jpg" rel="lightbox" href="../../assets_c/2011/10/amid17-599.html"></a><a title="amid3.jpg" rel="lightbox" href="../../assets_c/2011/10/amid3-589.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" src="../../assets_c/2011/10/amid3-thumb-280x174-589.jpg" alt="amid3.jpg" height="174" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">ح آ د : چه گویم که نا گفتنم بهتر است!<br />فرهاد: دس بزن بابا فعلا نمیخواد چیزی بگی! حوزه رو پیوند دادی با دانشگاه حالا برو تو کار تعامل! نوبت منه اداره رو پیوند بدم با دانشگاه. !<br />رو به حضار: چاکرم، نوکرم، به موقش خدمت همتون می رسم!</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><br /><a title="amid6.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid6-620.html','popup','width=567,height=409,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid6-620.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid6-thumb-280x201-620.jpg" alt="amid6.jpg" height="201" width="280" /></a></p>
<p style="text-align: center;">و حضور یک مادر یا به عبارتی دیگر ریاست وقت دانشگاه الزهرا</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a title="amid9.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid9-623.html','popup','width=595,height=369,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid9-623.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/amid9-thumb-280x173-623.jpg" alt="amid9.jpg" height="173" width="280" /></a>که هیچ وقت حوصله این برنامه های جلف مردانه را نداشت!</p>
<p style="text-align: center;"><br /><br /><a title="madar1.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/madar1-626.html','popup','width=1000,height=684,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/madar1-626.html"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/madar1-thumb-280x191-626.jpg" alt="madar1.jpg" height="191" width="280" /></a>پرانتز : و این روزها چقدر دلم برایش تنگ است... . پرانتز بسته</p>
<p style="text-align: center;">------------------------------------</p>
<p style="text-align: center;">و اما حرف آخر : کاش آن روز حضرت آیت الله دکتر صدای ما را شنیده بود تا به پاس قرابتش با آیت الله مرعشی نجفی در مراسم تشییعش حضور می یافتم و بر او درود می فرستادم، اما حیف که نشنید. شاید آن ابهت مانع شنیدن شده بود چونان همه کسانی که امروز ابهتشان مانع شنیدن صداهاست.<br /> و امروز فقط می توانم از خداوند برایش طلب آمرزش کنم.</p>
<p style="text-align: center;">پی نوشت: شنیدم امروز قرار بوده در مراسمی سخنرانی داشته باشند و چه ناگاه دست تقدیر رهسپارش کرد<br /><br />کاش ببنند دست ناگهانی تقدیر را ...<br /><br /><br />منبع عکس ها: ایسنا، مهر نیوز<br /><br /><a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-621675&amp;Lang=P">http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-۶۲۱۶۷۵&amp;Lang=P</a><br /><a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=258742">http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=۲۵۸۷۴۲</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>روایت یک فروپاشی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-287.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.336</id>

    <published>2011-10-30T05:51:11Z</published>
    <updated>2011-10-31T13:38:17Z</updated>

    <summary> بدنش سرد شده بود، رنگ بر رخسارش نبود، هرچه فریاد می کردیم و به صورتش می زدیم نشانی از هوشیاری در بدن نداشت، از انسداد راههای تنفسی تا حمله قلبی و سکته مغزی، هر احتمالی برایم متصور بود. چه...</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="دست نوشته ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روزنگار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote style="text-align: justify;">
<p><a title="disintegration_by_photographis-d3d1wup.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/disintegration_by_photographis-d3d1wup-567.html','popup','width=456,height=684,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/disintegration_by_photographis-d3d1wup-567.html"><img class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0 0 20px 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/disintegration_by_photographis-d3d1wup-thumb-280x420-567.jpg" alt="disintegration_by_photographis-d3d1wup.jpg" width="280" height="420" /></a>بدنش سرد شده بود، رنگ بر رخسارش نبود، هرچه فریاد می کردیم و به صورتش می زدیم نشانی از هوشیاری در بدن نداشت، از انسداد راههای تنفسی تا حمله قلبی و سکته مغزی، هر احتمالی برایم متصور بود. چه در روزهای پر فشار و استرس بازداشت، که در کنارش بودم و چه در سایر لحظاتِ سختِ این دو سال و اندی،&nbsp; آنقدر بر قدرتِ تحملش در سختی ها ایمان داشتم که ذره ای احتمال قصدش به پایان زندگی اش را، متصور نبودم تا آنجا که حتی متوجه بسته های خالی قرص در کنارش نشدم<br />در طول مسیر خانه تا بیمارستان سرش روی پاهایم بود و نبضش در دستانم، صورتم را نزدیکش کرده بودم تا آگاه به تنفسش باشم. هر بار که فاصله نفس هایش طولانی می شد موجی از ترس و اضطراب سراسرِ وجودم را فرا می گرفت و تنها دستگیره ام در آن لحظات، التماس به خداوند برای امتداد نفس هایش بود. همیشه حتی دیدنِ تصاویرِ فعالیتِ پزشکان هنگام نجات جان یک انسان برایم هراس آور بود، اما این بار به تجربه اش محکوم بودم، آن هم بر سر .وجود یکی از عزیزترین وجودهایم <br />لحظه لحظه ی آن لحظات هر لحظه جلوی چشمانم است. از بیرون زدنِ خون هنگام ورود لوله ی شستشوی معده به بدنش از بینی اش گرفته، تا تکانهای ناگهانی پاهایش زیر دستهایم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />از هراس و ناله و اشکهای بچه ها در آن لحظات گرفته، تا قطرات اشکی که از گوشه چشمهای بسته و آرام اش سرازیر شده بود<br />از گوشزد کردن هزینه های میلیونی بیمارستان و آی سی یو توسط پزشک مربوطه گرفته، تا اجبار به پرداخت اولیه ی بخشی از هزینه ها، آن هم در آن شرایط<br />قصدم نگرانیتان نیست، که او از بیمارستان مرخص شده و احوال جسمی اش رو به بهبود است. راستش دیگر با این اتفاقات -آن زمانی که از روی استیصال، زیر باران، گوشه یک خیابان، نشسته زار می زدم و برخی رهگذران دلداریم می دادند- تمام شدم،&nbsp; چگونه بگویم، در این دو سال و اندی تَرَک برداشته بودم و حالا شکستم .<br />&nbsp;آن تهدید های بیگانگان، آن حصرها و حبس ها و شلاق های بی منطقان، آن چپاول های بی مذهبان، آن جدایی های بی معرفتان، و در نهایت هم این بریدن های مستأصلان<br />نمی دانم دیگر چه مصائبی قرار است سر ایران و ایرانی آوار شود تا خطر یک فوران و فروپاشی اجتماعی باورمان شود، فورانی که گدازه هایش نه تنها هویت دینی و فرهنگی و اجتماعی مان را خاکستر می کند که هویت فردی مان را نیز به نیستی خواهد کشید.</p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آخ ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-285.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.334</id>

    <published>2011-10-29T03:05:58Z</published>
    <updated>2011-10-29T03:07:18Z</updated>

    <summary>دو سال درد کشیدم و نگفتم &quot;آخ&quot;دو روزه &quot;آخ&quot; کشیدن، ورد زبانم است ......</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزنگار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: center;"><span>دو سال درد کشیدم و نگفتم "آخ"<br />دو روزه "آخ" کشیدن، ورد زبانم است ...</span></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حکایت انیشتین و راننده اش</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-284.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.333</id>

    <published>2011-10-24T01:05:54Z</published>
    <updated>2011-10-24T01:08:32Z</updated>

    <summary> انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت...</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="خوردنی ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><span>انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟<br />راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.<br />به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین&nbsp;درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!<br /><br />منبع : نامشخص&nbsp;</span></p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حصر یک &quot;بید&quot; و قتل &quot;باران&quot;</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-283.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.332</id>

    <published>2011-10-23T19:55:29Z</published>
    <updated>2011-10-23T19:56:00Z</updated>

    <summary> اهل ایرانمروزگارم خوب استکاروباری دارمخرده جانی، سر سوزن نفسیهمه چی آروم استمردمانی دارم، همگی خوش حالندو خدایی که جدیدا دور استآن ورِ ابر سیاه، پشت یک &quot;کوه بلند&quot;--------------من مسلمانم؟قبله ام جای &quot;جنوب غربی&quot;رو به &quot;مرکز&quot; شده استجانماز و مهرم،که...</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<p><span>
</span></p><div>
<blockquote>
<p dir="rtl"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/22/ahmadinejad-golagha.jpg" alt="ahmadinejad-golagha.jpg" width="270" height="309" /><br />اهل ایرانم<br />روزگارم خوب است<br />کاروباری دارم<br />خرده جانی، سر سوزن نفسی<br />همه چی آروم است<br />مردمانی دارم، همگی خوش حالند<br />و خدایی که جدیدا دور است<br />آن ورِ ابر سیاه، پشت یک "کوه بلند"<br /><br />--------------<br /><br />من مسلمانم؟<br />قبله ام جای "جنوب غربی"<br />رو به "مرکز" شده است<br />جانماز و مهرم،<br />که به قول "سهراب"<br />"چشمه" ای بود پر از نور خدا<br />روزگاریست که "کم سو" شده است<br /><br />آن "علف" یادت هست؟<br />که "تکبیرة الاحرام" نمازم میگفت<br />چند&nbsp; سالیست به جرم رنگش<br />خشک و بی بو شده است<br /><br />موج "قد قامت" آن هم چو به "سوم" برسید<br />پای آن قایق از جنس نظام<br />به خیالی، خرد و جادو شده است<br /><br />--------------<br /><br />چون که وقت آمده تنگ<br />یا به قول "باران"<br />چون "قریب است غروب خورشید"<br />بُگذریم از همه اینها و به اصلش برسیم<br /><br />من نمازم را جایی میخوانم<br />که به اصوات خوشم، جمله کوته نگران، همه "به به" گویند<br />نه که "به به" بلکه "چه چه" گویند<br /><br /><br />حیرتا! پاک فراموشم شد<br />که ز احوال وضویم گویم<br />من وضو با سهمم زِ عدالت گیرم<br />و عدالت را هم زِ عنایت! گیرم<br /><br />گر خلاصه کنم این موعظه را<br />آن چنان که سندش موجود است<br />من نمازم، همه چیزش، جور است!<br /><br />--------------<br /><br />اهل ایرانم<br />پیشه ام کارگریست<br />بر سر سفره من<br />توی آن دیس برنج<br />جریان دارد "پول"<br />زیرِ آن "روکشِ از جنس طلا"<br />جریان دارد "نفت"<br />مزه اش هم عالیست!<br />بهر یک قافیه هم<br />سفره ام خال خالیست<br /><br />---------<br /><br />اهل ایرانم<br />دولتی دارم<br />بهتر از قبلی ها!<br />بشکه ای نفت به دوش<br />می رود شهر به شهر<br />می کند سفره ما را پر از آن "نفت سیاه"<br />کار ما نیست شناسایی "راز" دولت<br />کار ما شاید این است<br />که به افسوس"بقا"یش و به افسون "مشا"یش باشیم<br />آن حکایت که "بگم؟" یا که "نگم؟" یادت هست؟<br />دولت من، ادبش، ورد زبان است امروز<br /><br />--------------<br /><br />اهل ایرانم<br />"اختلاسی" دارم<br />قدرِ آن "کوه بلند"<br />که خداوند، خودش می داند<br />در پسِ پرده یِ آن<br />قصدِ خیری بودست!<br />گر نبودست، باز هم، حرفی نیست<br />در نهایت دو سه جایی "پارتی بازی" شده است<br />دستِ آن" خیّر" هم، اندکی رو شده است<br />نگرانی هم نیست!<br />چند صفری که شود حذف زِ "پولِ مردم"<br />مبلغش خرده حسابیست به اندازه یِ آن "سهمِ وضو"!<br /><br />--------------<br /><br />اهل ایرانم<br />من نمی فهمیدم<br />که چرا نیک دلان می گفتند: فعلِ "اصلاحِ درون" مغتنم است؟<br />حال آنکه در این جا امروز<br />آمِر و فاعلِ "اصلاحِ درون" محکوم است!<br />لابد این است دلیلش که خودم یافته ام<br />"چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید"<br />نان در "اصلاح جهان" است امروز<br />چون بساط همه عالم به "زوال" است امروز!<br /><br />--------------<br /><br />گر اجازه بدهید<br />بهر امضای اثر هم دو سه بیتی گویم<br /><br />اهل زندانم!<br />خاطرم می آید، در بهاری خرّم<br />مردمان را دیدم، شهر ها را دیدم.<br />کعبه و غار حرا را دیدم<br />و به دنباله ی آن<br />من قطاری دیدم!، که "<strong>سپیدی</strong>" می برد<br />تخم نیلوفر و آواز قناری می برد<br />خودمانی که بگویم<br />صوت آن "سید سبزش" دل من را می برد<br />آن بهار خرّم که به پایان آمد<br />آسمان گشت "<strong>سیاه</strong>"<br />من به "حکمی" ز درونش به برون افتادم<br />همگی تان دیدید، شایدم خندیدید!<br />اندکی هم، که ز احوال دلم پرسیدید<br />چو سکوتم دیدید<br />پی به احوال غریبم بردید<br />بُگذریم از دیروز<br />"پشت سر نیست فضایی زنده"<br />"پشت سر خستگی تاریخ است"<br />فکر فردا بکنیم<br />و قطاری که روان است هنوز<br />بِگُذاریم که امّید هوایی بخورد<br /><br />--------------<br /><br />همه اینها گفتم<br />بعد صد خط<br />بقیه را&nbsp; درِ گوشی گویم<br /><br />"پیرمرد نقاش" را یادت هست؟<br />آن که میخواست قفس را شکند با "قلم" اش؟<br />و به آواز "کلامش" همه آزاد کند<br />آن شقایق، که در آن زندانیست<br />تا ز انفاس خوشش<br />دل تنهایی مان تازه شود<br />چه خیالی، چه خیالی، ... می دانی؟<br />چند روزی<br />قفسی ساخته اند بر بدنش<br /><br />--------------&nbsp;<br /><br />... صبر ...<br />در بهاری ...<br />...علف ... ...<br />پی قد قامت ...<br />&nbsp;... بر می خیزد<br />آن قفس ...<br />و قطاری که ...<br />... شهر به ...<br />از قدومش ...<br />... شقایق ...<br />&nbsp;<br />اهل ایران باشی<br />و دل ات، پُر باشد!<br />اندکی گر تو تأمل بکنی<br />جایِ خالیِ سخن، پُر کردن<br />کار دشواری نیست<br /><br />--------------<br /><br />&nbsp;آری،<br />شرح حالم این است<br /><br />حمله یِ "کاشیِ مسجد" به "نماز"<br />قتل "پروانه" به جرم "پرواز"<br /><br />جنگ خونین "انار" و "دندان"<br />چشم "نرگس" و "نگاهی نگران"<br /><br />حصر "یک بید" و قتل "باران"<br />قطع یک شعر زِ ترسِ زندان!<br /><br /><br /><br />ضمائم!:<br /><br />۱-&nbsp;<span style="text-decoration: underline;"><a rel="bookmark" href="../../2010/04/post-65.html">ما و روزهای تنهایی...</a></span></p>
<p dir="rtl">۲-&nbsp;<span style="text-decoration: underline;"><a rel="bookmark" href="../../2011/05/post-229.html">دریغ است ایران که محصور تو گردد</a></span></p>
<p dir="rtl">۳-<span style="text-decoration: underline;">&nbsp;<a rel="bookmark" href="../../2011/09/post-270.html">من اعتراف کرده ام به یک قطار مخملی</a></span></p>
<p dir="rtl">۴-<span style="text-decoration: underline;">&nbsp;<a rel="bookmark" href="../../2010/03/post-46.html">این چنین است روز و روزگار من ...</a></span></p>
</blockquote>
</div>
<p></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حصر &quot;یک بید&quot; و قتل &quot;باران&quot;</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-281.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.331</id>

    <published>2011-10-22T12:17:32Z</published>
    <updated>2011-10-30T17:04:14Z</updated>

    <summary> اهل ایرانمروزگارم خوب استکاروباری دارمخرده جانی، سر سوزن نفسیهمه چی آروم استمردمانی دارم، همگی خوش حالندو خدایی که جدیدا دور استآن ورِ ابر سیاه، پشت یک &quot;کوه بلند&quot;--------------من مسلمانم؟قبله ام جای &quot;جنوب غربی&quot;رو به &quot;مرکز&quot; شده استجانماز و مهرم،...</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="خواندنی ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="دست نوشته ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote>
<p dir="rtl"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/22/ahmadinejad-golagha.jpg" alt="ahmadinejad-golagha.jpg" width="270" height="309" /><br />اهل ایرانم<br />روزگارم خوب است<br />کاروباری دارم<br />خرده جانی، سر سوزن نفسی<br />همه چی آروم است<br />مردمانی دارم، همگی خوش حالند<br />و خدایی که جدیدا دور است<br />آن ورِ ابر سیاه، پشت یک "کوه بلند"<br /><br />--------------<br /><br />من مسلمانم؟<br />قبله ام جای "جنوب غربی"<br />رو به "مرکز" شده است<br />جانماز و مهرم،<br /> که به قول "سهراب"<br />"چشمه" ای بود پر از نور خدا<br />روزگاریست که "کم سو" شده است<br /><br />آن "علف" یادت هست؟<br />که "تکبیرة الاحرام" نمازم میگفت<br />چند&nbsp; سالیست به جرم رنگش<br />خشک و بی بو شده است<br /><br />موج "قد قامت" آن هم چو به "سوم" برسید<br />پای آن قایق از جنس نظام<br />به خیالی، خرد و جادو شده است<br /><br />--------------<br /><br />چون که وقت آمده تنگ<br />یا به قول "باران"<br />چون "قریب است غروب خورشید"<br />بُگذریم از همه اینها و به اصلش برسیم<br /><br />من نمازم را جایی میخوانم<br />که به اصوات خوشم، جمله کوته نگران، همه "به به" گویند<br />نه که "به به" بلکه "چه چه" گویند<br /><br /><br />حیرتا! پاک فراموشم شد<br />که ز احوال وضویم گویم<br />من وضو با سهمم زِ عدالت گیرم<br />و عدالت را هم زِ عنایت! گیرم<br /><br />گر خلاصه کنم این موعظه را<br />آن چنان که سندش موجود است<br />من نمازم، همه چیزش، جور است!<br /><br />--------------<br /><br />اهل ایرانم<br />پیشه ام کارگریست<br />بر سر سفره من<br />توی آن دیس برنج<br />جریان دارد "پول"<br />زیرِ آن "روکشِ از جنس طلا"<br />جریان دارد "نفت"<br />مزه اش هم عالیست!<br />بهر یک قافیه هم<br />سفره ام خال خالیست<br /><br />---------<br /><br />اهل ایرانم<br />دولتی دارم<br />بهتر از قبلی ها!<br />بشکه ای نفت به دوش<br />می رود شهر به شهر<br />می کند سفره ما را پر از آن "نفت سیاه"<br />کار ما نیست شناسایی "راز" دولت<br />کار ما شاید این است<br />که به افسوس"بقا"یش و به افسون "مشا"یش باشیم<br />آن حکایت که "بگم؟" یا که "نگم؟" یادت هست؟<br />دولت من، ادبش، ورد زبان است امروز<br /><br />--------------<br /><br />اهل ایرانم<br />"اختلاسی" دارم<br />قدرِ آن "کوه بلند"<br />که خداوند، خودش می داند<br />در پسِ پرده یِ آن<br />قصدِ خیری بودست!<br />گر نبودست، باز هم، حرفی نیست<br />در نهایت دو سه جایی "پارتی بازی" شده است<br />دستِ آن" خیّر" هم، اندکی رو شده است<br />نگرانی هم نیست!<br />چند صفری که شود حذف زِ "پولِ مردم"<br />مبلغش خرده حسابیست به اندازه یِ آن "سهمِ وضو"!<br /><br />--------------<br /><br />اهل ایرانم<br />من نمی فهمیدم<br />که چرا نیک دلان می گفتند: فعلِ "اصلاحِ درون" مغتنم است؟<br />حال آنکه در این جا امروز<br />آمِر و فاعلِ "اصلاحِ درون" محکوم است!<br />لابد این است دلیلش که خودم یافته ام<br />"چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید"<br />نان در "اصلاح جهان" است امروز<br />چون بساط همه عالم به "زوال" است امروز!<br /><br />--------------<br /><br />گر اجازه بدهید<br />بهر امضای اثر هم دو سه بیتی گویم<br /><br />اهل زندانم!<br />خاطرم می آید، در بهاری خرّم<br />مردمان را دیدم، شهر ها را دیدم.<br />کعبه و غار حرا را دیدم<br />و به دنباله ی آن<br />من قطاری دیدم!، که "<strong>سپیدی</strong>" می برد<br />تخم نیلوفر و آواز قناری می برد<br />خودمانی که بگویم<br />صوت آن "سید سبزش" دل من را می برد<br />آن بهار خرّم که به پایان آمد<br />آسمان گشت "<strong>سیاه</strong>"<br />من به "حکمی" ز درونش به برون افتادم<br />همگی تان دیدید، شایدم خندیدید!<br />اندکی هم، که ز احوال دلم پرسیدید<br />چو سکوتم دیدید<br />پی به احوال غریبم بردید<br />بُگذریم از دیروز<br />"پشت سر نیست فضایی زنده"<br />"پشت سر خستگی تاریخ است"<br />فکر فردا بکنیم<br />و قطاری که روان است هنوز<br />بِگُذاریم که امّید هوایی بخورد<br /><br />--------------<br /><br />همه اینها گفتم<br />بعد صد خط<br />بقیه را&nbsp; درِ گوشی گویم<br /><br />"پیرمرد نقاش" را یادت هست؟<br />آن که میخواست قفس را شکند با "قلم" اش؟<br />و به آواز "کلامش" همه آزاد کند<br />آن شقایق، که در آن زندانیست<br />تا ز انفاس خوشش<br />دل تنهایی مان تازه شود<br />چه خیالی، چه خیالی، ... می دانی؟<br />چند روزی<br />قفسی ساخته اند بر بدنش<br /><br />-------------- <br /><br />... صبر ...<br />در بهاری ...<br />...علف ... ...<br />پی قد قامت ...<br />&nbsp;... بر می خیزد<br />آن قفس ...<br />و قطاری که ...<br />... شهر به ...<br />از قدومش ...<br />... شقایق ...<br />&nbsp;<br />اهل ایران باشی<br />و دل ات، پُر باشد!<br />اندکی گر تو تأمل بکنی<br />جایِ خالیِ سخن، پُر کردن<br />کار دشواری نیست<br /><br />--------------<br /><br />&nbsp;آری،<br />شرح حالم این است<br /><br />حمله یِ "کاشیِ مسجد" به "نماز"<br />قتل "پروانه" به جرم "پرواز"<br /><br />جنگ خونین "انار" و "دندان"<br />چشم "نرگس" و "نگاهی نگران"<br /><br />حصر "یک بید" و قتل "باران"<br />قطع یک شعر زِ ترسِ زندان!<br /><br /><br /><br />ضمائم!:<br /><br />۱- <span style="text-decoration: underline;"><a rel="bookmark" href="../../2010/04/post-65.html">ما و روزهای تنهایی... </a></span></p>
<p dir="rtl">۲- <span style="text-decoration: underline;"><a rel="bookmark" href="../../2011/05/post-229.html">دریغ است ایران که محصور تو گردد </a></span></p>
<p dir="rtl">۳-<span style="text-decoration: underline;"> <a rel="bookmark" href="../../2011/09/post-270.html">من اعتراف کرده ام به یک قطار مخملی </a></span></p>
<p dir="rtl">۴-<span style="text-decoration: underline;"> <a rel="bookmark" href="../../2010/03/post-46.html">این چنین است روز و روزگار من ... </a></span></p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>عکس سوتی فارس در مرگ قذافی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-282.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.330</id>

    <published>2011-10-20T15:20:48Z</published>
    <updated>2011-10-23T21:28:02Z</updated>

    <summary><![CDATA[&nbsp; خبرگزاری فارس لحظاتی پیش مدعی شد نخستین عکس از جسد پس از مرگ قذافی را منتشر کردهحال آنکه عکس فوق جعلی و مربوط به حدود دو ماه پیش است که در رسانه ها منتشر شده &nbsp; لینک خبر در...]]></summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="دیدنی ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">خبرگزاری فارس لحظاتی پیش مدعی شد نخستین عکس از جسد پس از مرگ قذافی را منتشر کرده<br />حال آنکه عکس فوق جعلی و مربوط به حدود دو ماه پیش است که در رسانه ها منتشر شده &nbsp;</p>
<p><a title="ghazzafi-fars.jpg" onclick="window.open('http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/ghazzafi-fars-560.html','popup','width=1012,height=634,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/ghazzafi-fars-560.html"><img id="مرگ قذافی" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" title="مرگ قذافی" src="http://www.sepidosiah.ir/assets_c/2011/10/ghazzafi-fars-thumb-600x375-560.jpg" alt="ghazzafi-fars.jpg" width="600" height="375" /></a>لینک خبر در فارس<a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900728000707"><br />http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=۱۳۹۰۰۷۲۸۰۰۰۷۰۷</a><br /><a href="http://www.afkarnews.ir/vdca00ny.49nma15kk4.html"><br /><br />لینک عکس قدیمی و جعلی<br />http://www.afkarnews.ir/vdca۰۰ny.۴۹nma۱۵kk۴.html</a><br /><a href="http://etedaal.ir/news/11055/default.aspx">http://etedaal.ir/news/۱۱۰۵۵/default.aspx</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>چه خیالی، چه خیالی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-280.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.328</id>

    <published>2011-10-18T04:06:31Z</published>
    <updated>2011-10-18T04:16:35Z</updated>

    <summary> وقت رفتن بهش گفتم نگران نباش انشالله میری تا اول مهر یه مرخصی بهت میدن میای بیرون میری سر درستحالا امروز خبر شلاق خوردنش تو زندان رو شنیدمچه خیالی چه خیالی ......</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزنگار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote>
<p>وقت رفتن بهش گفتم نگران نباش انشالله میری تا اول مهر یه مرخصی بهت میدن میای بیرون میری سر درست<br />حالا امروز خبر شلاق خوردنش تو زندان رو شنیدم<br />چه خیالی چه خیالی ...</p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>موسیقی متن فیلم یه حبه قند</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-279.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.327</id>

    <published>2011-10-18T03:56:51Z</published>
    <updated>2011-10-23T19:52:30Z</updated>

    <summary> موسیقی تیتراژ پایانی فیلم خیلی دوست داشتنی و رنگارنگ یه حبه قندبرای دانلود کلیک بفرمایید پ.ن ۱ : اگر فیلم را ندیده اید حتما بروید ببینید ، اگر یک بار دیده اید هم دوباره دیدنش را ضرری نیست :)...</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="شنیدنی ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: center;"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/18/habbeh.jpg" alt="habbeh.jpg" width="336" height="160" />موسیقی تیتراژ پایانی فیلم خیلی دوست داشتنی و رنگارنگ یه حبه قند<br /><br /><span style="text-decoration: underline;"><a href="http://sepidosiah.ir/music/Ye%20Habbe%20ghand.mp3">برای دانلود کلیک بفرمایید</a></span></p>
<p style="text-align: center;">پ.ن ۱ : اگر فیلم را ندیده اید حتما بروید ببینید ، اگر یک بار دیده اید هم دوباره دیدنش را ضرری نیست :)</p>
<p style="text-align: center;">پ.ن۲ : عذر تقصیرم جهت دیر آپدیت کردن را پذیرا باشید مدتیست کمی احوالات ناجور شده است...</p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>طاقت بیار...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-278.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.325</id>

    <published>2011-10-11T18:44:16Z</published>
    <updated>2011-10-12T18:08:03Z</updated>

    <summary><![CDATA[ &nbsp; &nbsp; دانلود موسیقی دلنشین طاقت بیار با صدای فریدون آسرایی و شعر زیبای حسین غیاثی جهت دانلود فایل اینجا را کلیک نمایید&nbsp; تهیه آلبوم خاطرات گمشده طبق معمول از توصیه هاست :) &nbsp; طاقت بیار، طاقت بیار تو...]]></summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="شنیدنی ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote style="text-align: center;">
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="mt-image-right" style="margin: 0pt 0pt 20px 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/11/feri.jpg" alt="feri.jpg" width="140" height="316" /></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">دانلود موسیقی دلنشین طاقت بیار با صدای فریدون آسرایی و شعر زیبای حسین غیاثی</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://sepidosiah.ir/music/Taghat-Biyaar.mp3"><span style="text-decoration: underline;">جهت دانلود فایل اینجا را کلیک نمایید&nbsp;</span><br /></a></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">تهیه آلبوم خاطرات گمشده طبق معمول از توصیه هاست :)</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span>طاقت بیار، طاقت بیار</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span>تو این روزای انتظار</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span>طاقت بیار، طاقت بیار</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span>تو سردی شبای تار</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span>طاقت بیار و قلبتو</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span>به دست تنهایی نده</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span>فانوس چشماتو ببخش</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span>به این شبای غمزده</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>روزای خوبو جا نذار تو سختیای روزگار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>به خاطر منم شده، طاقت بیار، طاقت بیار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>طاقت بیار، طاقت بیار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>تو این روزای انتظار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>طاقت بیار، طاقت بیار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>تو سردی شبای تار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>زمزمه رسیدنه پشت سکوت جاده‌ها</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>چند تا قدم مونده فقط</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>به خاطر خدا، بیا</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>خسته‌ای؟ کوله بارتو رو شونه‌های من بذار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>راه زیادی اومدیم، طاقت بیار، طاقت بیار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>نگو شکستی، نگو بریدی</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>منم مث تو دلم گرفته</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>باید بمونی، طاقت بیاری</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>تو روزگاری که غم گرفته</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>نگو شکستی، نگو بریدی</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>منم مثل تو دلم گرفته</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>باید بمونی طاقت بیاری</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>تو روزگاری که غم گرفته</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>طاقت بیار، طاقت بیار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>تو این روزای انتظار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>طاقت بیار، طاقت بیار</span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span>تو سردی شبای تار...</span></p>
<p>&nbsp;</p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>روز دهم: آنگاه که دیگر نه غمی خواهیم داشت و نه ترسی ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/post-276.html" />
    <id>tag:www.sepidosiah.ir,2011://4.323</id>

    <published>2011-10-09T19:35:51Z</published>
    <updated>2011-10-10T14:05:21Z</updated>

    <summary> روز دهم - آیات ۶۲ الی ۶۹ سوره مبارکه بقرهاز ظهر دیروز که این صفحه را خواندم علی الخصوص آیه نخستینش، فکر و ذکرم به آن گره خورده بود. در ترجمه و تفسیرش صفحاتی خواندم و در تأییدات و...</summary>
    <author>
        <name>علیرضا عاشوری</name>
        
    </author>
    
        <category term="سپید خوانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.sepidosiah.ir/">
        <![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><span><span id="2-62" class="aya selected"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">روز دهم - آیات ۶۲ الی ۶۹ سوره مبارکه بقره<br /><br />از ظهر دیروز که این صفحه را خواندم علی الخصوص آیه نخستینش، فکر و ذکرم به آن گره خورده بود. در ترجمه و تفسیرش صفحاتی خواندم و در تأییدات و تردیدات مربوطه اش مقالاتی. برایم جالب بود که مترجمان اکثراً از بیان ترجمه یا توضیح کلمه صابئین ابا داشته اند و به ذکر همین معادل اکتفا کرده اند، برخی چونان آیت الله مکارم آنان را پیروان حضرت یحیی نامیده اند و برخی چونان خرمدل آنان را ستاره پرستان خواندند ، برایم خالی از لطف نبود که جستجوی این کلمه نیز در گوگل توسط سامانه محترم فیل.ترینگ منع شده و خوب ظاهرا جستجوی بیش از این، این روزها ناصواب است!<br /></span></span></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span><span id="2-62" class="aya selected"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">البته کلیات بحث واضح است و هر عقل سلیمی بر آن واقف،اما از آنجا که در ادامه آیه، داستانِ ایرادات قوم بنی اسرائیل آمده و نتایجش، شاید خیلی هم اینگونه بحثها جز دشواری عمل نتیجه دیگری را منتج نباشد.</span></span></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span><span id="2-62" class="aya selected"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">جالب است در تفاسیر، اکثرا علمای بنام، در ذیل این آیه آیات دیگری را به جهت تردید و محدودیت دامنه عمل این آیه نقل کرده اند و برخی آن را تنها به پیشینیان نبوت رسول اکرم معطوف دانسته اند حال آنکه شاید می توانستند با دیدی بازتر و تعریف جامع تری از اسلام آوردن، یا بهتر بگویم ایمان آوردن، این آیه و آیات دیگر را در تناقض با هم ندیده و آنان را در تأیید و تعریف یکدیگر بیان میکردند. البته این نکته هم قابل ذکر است که به نگاه شخصی، در میان چند تفسیر قابل دسترس &nbsp;جسارت و جامعیت توضیحات تفسیر مجمع البیان نوشته شیخ طبرسی پیرامون آیه ستودنیست.<br /></span></span></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><br />بماند، همانگونه که توضیح دادم از آنجا که ظاهرا بحث در این گونه موارد به صورت عمومی خالی از اشکال نیست، به کلیات آیه اشاره میکنم که "هر که میخواهیم باشیم، اگر به خداوند یکتا معتقد باشیم، روز حساب را باور داشته باشیم و کردارمان صالح باشد. آنگاه است که دیگر نه غمی خواهیم داشت و نه ترسی" و از نگاه من این عین مسلمانیست چه یهودی باشیم، چه نصرانی و چه حتی صابئی ...</p>
<p style="text-align: justify;"><span><span id="2-62" class="aya selected"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText"> سر نخ را بگیرید دستتان، مراقبت کنید با افراط به احوالات قوم بنی اسرائیل نیز گرفتار نشوید، خداوند سبحان خود رهنماست ...<br /><br />اعوذبالله من الشیطان الرجیم<br /><br /><a title="p10.gif" rel="lightbox" href="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/10/p10.gif"><img class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" src="http://www.sepidosiah.ir/2011/10/10/p10.gif" alt="p10.gif" height="568" width="400" /></a></span></span></span></span><span><span id="t-2-62" class="aya selected"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">کسانى که ایمان آوردند و کسانى که آیین یهودان و ترسایان و صابئان را برگزیدند، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان داشته باشند و کارى شایسته کنند، خدا به آنها پاداش نیک مى‌دهد و نه بیمناک مى شوند و نه محزون.&nbsp;</span><span class="ayaNumber">(<a href="http://tanzil.net/#trans/fa.ayati/2:62">۶۲</a>)</span></span></span>&nbsp;<span id="t-2-63" class="aya"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">و به یاد آرید آن زمان را که با شما پیمان بستیم و کوه طور را بر فراز سرتان بداشتیم. آنچه را که به شما داده‌ایم با اطمینان بگیرید و آنچه را که در آن است به خاطر بسپارید. باشد که پرهیزگار شوید.&nbsp;</span><span class="ayaNumber">(<a href="http://tanzil.net/#trans/fa.ayati/2:63">۶۳</a>)</span></span></span>&nbsp;<span id="t-2-64" class="aya"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">ولى زان پس از فرمان سرباز زدید و اگر فضل و رحمت خدا نبود از زیانکاران مى‌بودید.&nbsp;</span><span class="ayaNumber">(<a href="http://tanzil.net/#trans/fa.ayati/2:64">۶۴</a>)</span></span></span>&nbsp;<span id="t-2-65" class="aya"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">و شناخته‌اید آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند، پس به آنها خطاب کردیم: بوزینگانى خوار و خاموش گردید.&nbsp;</span><span class="ayaNumber">(<a href="http://tanzil.net/#trans/fa.ayati/2:65">۶۵</a>)</span></span></span>&nbsp;<span id="t-2-66" class="aya"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">و آنها را عبرت معاصران و آیندگان و اندرزى براى پرهیزگاران گردانیدیم.&nbsp;</span><span class="ayaNumber">(<a href="http://tanzil.net/#trans/fa.ayati/2:66">۶۶</a>)</span></span></span>&nbsp;<span id="t-2-67" class="aya"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">و به یاد آرید آن هنگام را که موسى به قوم خود گفت: خدا فرمان مى دهد که گاوى را بکشید. گفتند: آیا ما را به ریشخند مى‌گیرى؟ گفت: به خدا پناه مى‌برم اگر از نادانان باشم.&nbsp;</span><span class="ayaNumber">(<a href="http://tanzil.net/#trans/fa.ayati/2:67">۶۷</a>)</span></span></span>&nbsp;<span id="t-2-68" class="aya"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">گفتند: براى ما پروردگارت را بخوان تا بیان کند که آن چگونه گاوى است؟ گفت: مى‌گوید: گاوى است نه سخت پیر و از کارافتاده، نه جوان و کارناکرده، میانسال. اکنون بکنید آنچه شما را مى‌فرمایند.&nbsp;</span><span class="ayaNumber">(<a href="http://tanzil.net/#trans/fa.ayati/2:68">۶۸</a>)</span></span></span>&nbsp;<span id="t-2-69" class="aya hover"><span class="aya-wrapper"><span class="ayaText">گفتند: براى ما پروردگارت را بخوان تا بگوید که رنگ آن چیست؟ گفت: مى‌گوید: گاوى است به زرد تند که رنگش بینندگان را شادمان مى سازد.&nbsp;</span><span class="ayaNumber">(<a href="http://tanzil.net/#trans/fa.ayati/2:69">۶۹</a>)</span></span></span></span></p>
</blockquote>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>

