از به !

- به بهانه انتساب ایمان ملکا به معاونت روزنامه ایران
از ظهر که خبر این انتساب درآمده چندین پیغام و پیامک با علامتهای تعجب به من میرسید که ایمان به معاونتی در روزنامه ایران منسوب شده.
خبر برایم تعجب آور نبود چرا که تا حدودی از قبل در جریان رخداد بودم اما حجم اظهار تعجب رفقا و پیش بینی ای که از برخورد های آتی یا به قولی پس لرزه های این اتفاق دارم وظیفه دیدم که به رسم رفاقت چند خطی بنویسم.

رفاقتم با ایمان بر میگردد به حدود ۷ سال پیش زمانی که در آغاز دوران پر هیجان دانشجویی بودم. سالی که در سوم تیر اش نشانه رایم سوی احمدی نژاد رفته بود و به واسطه فعالیت رسانه ای در برخی هیئات بزرگ مذهبی تهران و روابط حسنه ی احمدی نژاد در زمان شهرداری اش با این هیئات در سالهای قبل از ریاست جمهوری، قرابتی با او داشتم و حتی این قرابت بعضا منجر به دیدار حضوری و سلام و احوال هایی هم بود.

ناخرسندی هایم از احمدی نژاد از همان ابتدای دوران دانشجویی با انتصاب عمید زنجانی به جای دکتر فرجی دانا با تحصنی در دانشگاه به امید لغو انتصاب آغاز شد و رفته رفته با بازخوانی خاطراتی نظیر ۱۸ تیر در گعده هایی در پستو های جنبش دانشجویی این فاصله بیشتر و بیشتر شد تا جایی که خاطرم هست در تاسوعای ۸۶ به فتوای خودم! به دلیل حضور احمدی نژاد و دیداری که قرار بود از سایتها داشته باشد رفتن به هیئت در آن روز را تحریم کردم و ادامه هم که هکذا و به تعبیری کمر بستنمان به تغییر که یاد خاطره اش ظاهرا فرسودگی قلم است و این روزها گناهی نابخشودنی!

اما لب سخن اینجاست که در همه این روزگار و این گردش به زعم خودم میمون، نقش ایمان هرگز برایم قابل فراموشی نیست. ایمانی که اگر نبود شاید به سختی بتوانم وضع حالی این چنین را برای خود متصور باشم. کما اینکه محبتی هم که در دلم نسبت به دین و مذهب به یادگار مانده از همان دوران گشت و گذار در شابدالعظیم و گلزار شهدا و مسجد و منبرهای با صفای قدیم است.

امروز تیتر یک رجا نیوز را خواندم” عضو ستاد میرحسین معاون سردبیر ایران شد”
میخواهم بازسازی کنم روزگاری را که حضورم در ستاد مهندس به گوش رفقای قدیم در هیئت رزمندگان رسیده بود خاطرم هست ظهر یکی از روزهای پر مشغله ستاد حاج آقا که حالا خودش متولی برگزاری انتخابات در استان تهران بود با من تماس گرفت و شروع کرد به پند و نصایحی که انتظاری غیر از آن را نداشتم و مرا به گپ و گفتی حضوری دعوت کرد که به خاطر حال و هوای آن روزها اجابت نکردم. خاطرم هست بعدها هم که در زندان بودم به مادرم گفته بود که اگر علیرضا می آمد به او میگفتم که موسوی شانسی برای پیروزی ندارد !
اما در همه آن روزها که در زندان بودم و روزهای بعد از زندان منی که حالا به ظاهر اینوری شده بودم هیچ وقت در نظر آنها به قولی خودمانی “دشمن” نبودم و بارها تلاش کردند تا از معرکه ی بازداشت و دادگاه و امثالهم رهایی یابم. حالا هم اگر جایی یکدیگر را ملاقات کنیم اگر چه نه به داغی گذشته اما به گرمی سلام و احوالی میکنیم. حقیقتا هم نشنیده ام جایی بگویند علیرضا چنان بود و چنان شد.

به هر حال، حالا یکی از اعضای ستاد موسوی یا بهتر بگویم یکی از خود ما که حداقل من تا حدودی به احوالاتش واقفم علی الظاهر از اینور به آنور رسیده. قرار نیست نقدش نکنیم. اما قرار هم نیست گذشته را فراموش کنیم و شاید دلخوری های گذشته مان را امروز بر علیه اش ناجوانمردانه نمایان کنیم.

انسانها در تصمیم مخیل اند کما اینکه من در آن دوران فضای باز جنبش دانشجویی از آن به این رسیدم و حالا شاید ایمان در این دوران سخت از این به آن! دور و اطراف هم نگاهی کنیم از این “از به” ها کم نمیبینیم کما کسانی که از پاد امامی به نشر اثار امام رسیدند!!!

 

کمی هم برای مزاح:

ایمان ابتدا در کمیته ی ما ( رسانه و تبلیغات ) مشغول به کار شده بود و قرار بود مسئولیت دانشجویی قلم را پذیرا باشد شاید به دلیل تخصص و نحوه عملکردش! از سوی فاتح مورد استقبال قرار نگرفت و بعد ها به جوانان استان تهران رفت.

حدود یک ماه پیش ایمان را در جایی دیدم، میگفت به من پیشنهاد مسئولیتی در ایران را داده اند. بسیار استقبال کردم و تشویقش کردم که حتما پذیرا باشد! گفتم برو و بپذیر چرا که با پذیرفتن این مسئولیت توسط تو، بلکه دیگر شر این روزنامه از بیخ کنده شود!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>