افتخار حمالی جناب حیدری فر!

شنبه ۲۱ شهریور ۸۸ – ساعت حدودا ۱۰ صبح – شخصی با موبایلم تماس گرفت و خودش رو حیدری فر معرفی کرد. توضیح داد که چند روز دیگه دادگاه رسانه ایمه و اگر وکیل میخوام هرچه زودتر خودم رو به دادگاه انقلاب-شعبه یک بازپرسی امنیت- برسونم. خاطرم هست مادرم و خواهرم  به اصرار همراهیم کردند. پس از چند ساعتی که درب اتاق حضرت آقا معطل بودیم من رو به تنهایی به داخل اتاق پذیرفت. در اتاق به غیر از حیدری فر شخص دیگری هم بود.از استرس شدیدی که داشتم مدام زیر لب صلوات میفرستادم. که شخص دوم وقتی زمزمه های زیر لبم رو دید به کنایه پرسید “قرآن میخونی؟” این رو که پرسید حیدری فر خنده ای کرد و گفت چیز جدیدی نیست! همه به اینجا که میرسن حزب اللهی میشن! خلاصه شروع کرد به توضیحات و نصایح پدرانه! که چند روز دیگه دادگاه هست و اگر وکیل دارم باید تا یک ربع دیگر آنجا حاضر شود! و البته به نفع خودم است که وکیل تسخیری داشته باشم خلاصه پس از توضیحات مبسوط ایشان وقتی مانند یک پسر خوب! راضی به وکالت تسخیری شدم با یکی از رفقای خود تماس گرفت و قرار وکالت رو تنظیم کرد فقط می ماند امضا و اثر انگشت پای برگه وکالت نامه که باید همان روز انجام می شد. حدود یک ساعتی درب اتاقش منتظر ماندیم. که من رو به داخل صدا کرد و کارتنی سنگین از پرونده ها را به دستم داد و خواست که دنبالش بروم. راهرو ها را طی کردیم و حدودا ۲ طبقه به زیر همکف دادگاه رفتیم. درب صندوق زانتیای سفید رنگش را باز کرد و خواست که پرونده ها را آنجا بگذارم. بعد از آن شماره موبایلش را داد و خواست که همین الان بروم درب زندان اوین و منتظر او بمانم. به همراه مادر و خواهرم جلوی زندان اوین رفتیم. حدودا یک ساعتی در گرمای ظهر منتظر ماندیم و یک بار هم با او تماس گرفتیم که خواست منتظر بمانیم. بالاخره جناب حیدری فر نزول اجلال کردند. با ماشین جلوی درب ورودی اوین توقف کرد و من رو صدا کرد و کارتن پرونده ها را به دستم داد و به دنبالش تا داخل دادسرا برد. کارتن را روی میزی گذاشتم. برگه ای از روی پرونده ام در همان کارتن برداشت و خواست که آن را امضا و اثر انگشت کنم. برگه همان وکالت نامه بود …

خاطرات فردا و پسفردای آن روز، جزء خاطرات ممنوعه است که فعلا تا مدت زمانی (شاید هم برای همیشه) خیال بازگویی اونها رو ندارم اما این بنده خدا آقای حیدری فر واقعا آدم زحمت کشی بود! به جرأت میتونم بگم تقریبا همه امورات دادگاه رسانه ای ما رو خودش به تنهایی راست و ریس می کرد از هماهنگی متهم و بازجو و جلسات توجیهی و قاضی و وکیل گرفته تا فیلم بردار و خبرنگار و تماشاچی! خیلی هم مقید به رعایت ضوابط بود و همیشه هفت تیرش همراهش بود!
پ.ن۱:  مشاور سعید مرتضوی بازداشت شد    دادیار معلق عامل هفت تیر کشی پمپ بنزین اصفهان
پ.ن۲: راستی مادرم ارادت خاصی به این آقای حیدری فر دارد زیرا که تنها کسی بود که در آن دو روز خاطرات ممنوعه شماره تلفن همراهش را داشت!!!

7 نظر برای “افتخار حمالی جناب حیدری فر!

  1. جناب دوست گرامی و بزرگوار، با سلام؛
    در پ.ن. ۲ که اسمی از ایشان آورده نشده بود، برادر! سعی در تشویش اذهان عمومی داری، رفیق؟
    الان باید عبرت بگیریم از این داستان!؟ کلا جالب بود.

  2. دامبول(علی لکپوریان): “قرار است تا در محکمه از شما دفاع کنم.”
    نیما(سیامک انصاری): “ببخشید شما چی‌کاره‌این که می‌خواید از ما دفاع کنید؟”
    زندانی: “مگه خبر ندارید؟ دامبول خان با حفظ سمت وکیل مسخیری دربار است”
    بلوتوس(مهران مدیری): “وکیل مسخیری دیگر چه صیغه‌ای است؟”
    زندانی: “مسخرگی می‌کند تا شاه خوشش بیاید و از گناه متهمان گذشت کند!”

    (قهوه تلخ-مهران مدیری)

  3. از ریشیر ، آیه ای به نام نرگس ، با این وب آشنا شدم، با اینکه کمی تندرو تر از شما م(عملا با بیشتر تفکراتتون مخالفم) واقعا عالی بود مطالبتون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>