تابستانهای دوران کودکیم هیچ وقت از خاطرم محو نمیشود. روزهایی که با شوقی میشدم فرزند آقا نظام و عزیز . یادش به خیر صبحها عزیز صبحانه ای مفصل با یک لیوان شیر همیشگی برایمان مهیا میکرد میخوردیم و دست در دست بابابزرگ میرفتیم سر کار! آقا نظام خیاط بود و از قدیم به آقا فاضل معروف بود . مسئولیت من هم بالا و پایین کشیدن کرکره مغازه بود. ظهر ها ناهار را برمیگشتیم پیش عزیز و بعد از ساعتی خواب دوباره عصر دست در دست هم میرفتیم خیاطی آقا فاضل. عصرها لذت دیگری داشت چون هر روز سر راه مزد کار روزانه ام یک بستنی کیم بود که هر روز دست به نقد حساب میشد. هنگام اذان مغرب که میشد کرکره را پایین میکشیدیم و نماز را مسجد میخواندیم . یادش به خیر دیگر این نوه آقا فاضل برای همه مسجدی ها آشنا شده بود. آخر شب هم برمیگشتیم خانه عزیز و شام و خواب تا کرکره بالا کشیدن فردا...

سال ۸۱ همین روزها بود ( دوازدهم رمضان ) ، خواهر جان رفته بود سنگاپور و ما هم منزل عزیز بودیم برای پختن و خوردن آش پشت پایی.نزدیک اذان بود و طبق معمول ربنای شجریان در حال پخش. ناگهان شخصی محکم شروع کرد به کوبیدن درب خانه . دویدم و درب را باز کردم . دو نفر زیر شانه های آقا فاضل را گرفتند و آوردند داخل . رنگ به رخسارش نبود . دستهایش یخ کرده بود . خودش آرام آرام نشسته پله ها را بالا رفت و داخل اتاق روی صندلی نشست. روزه بود . اذان شروع شد. هر چه اصرار کردیم که چیزی بخورد میگفت تمام عمرم تا آخر اذان صبر کردم حالا امشب صبر نکنم؟. همزمان با اذان فشارش را گرفتم . احساس کردم دستگاه فشارخون خراب شده فشارش در حدود ۷ بود هنوز دستهایش یخ کرده بود. اذان تمام شد آمد و سر سفره نشست طبق معمول با خرما و لیوان شیر روزه اش را باز کرد . چند لحظه که گذشت احساس حالت تهوع پیدا کرد و رفت سمت روشویی . چند باری هر چه عاریه ای از این دنیا داشت به دنیا پس داد . دیگر آرام شده بود و میگفت حالش بهتر شده . ذره ای دستهایش هم گرم شده بود . دستهایش نمیلرزید و آرامش خاصی داشت . خیالمان دیگر راحت شده بود که هرچه بود گذشت. همانجا وضو گرفت وجلوی همه ایستاد به نماز . نشسته بود و تشهد میخواند . اشهد ان الا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله الهم صل علی محمد و آل محمد ناگهان بیحال شد و بدنش رها شد. دایی دوید سمتش. بیهوش شده بود سریع بلندش کرد و به بیمارستان رفتیم اما دیگر آقا فاضل رفته بود ...
پیارسال عزیزم هم رفت پیش آقا فاضل و من ماندم و تابستانهایی که دیگر خانه شان سوت و کور است و از لیوان شیر و بستنی خبری نیست ...
خدایشان بیامرزاد!
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد
Del tangeshoon shodam
:(
jayeshan besyar khali!
rooheshun shaad...
خدا رحمت کند فاضلان را
سلام.خداهمه اسیران خاک را به برکت این ماه عزیز رحمت کند.ضمنا خدابدنده؟شنیدم کسالت داشتید! بلا بدور!مراقب خودتون باشید.التماس دعا.
خداوند در گذشتگان همه دوستان را رحمت کند
امیدوارم همونطور که خاطرات خوب اونها با شما مونده ، خاطرات خوبه با شما بودن تا سالهای سال با ما بمونه
.
میگن از ایت الله گلپایگانی پرسیدن بعد از این همه زندگی وتلاش برای اسلام ازخدا چی می خوای ، بعد از اندکی تعمل میگه : عاقبت به خیری !
انشاالله هممون عاقبت به خیر بشیم