بازمیگردم به روزهای سفر و تنهایی اما این بار نه از منظر گلایه و نقل خاطرات که از منظری والاتر
ساعاتی قبل از بازداشتم امید را در محل کارش بازداشت کرده بودند امید مدیر شرکتی بود که وبسایت ستاد رو طراحی کرده بود از تمامی زحماتی که برای کار کشیده بود که بگذریم اما واقعیت ماجرا این بود که چنانچه در پرونده ما جرمی اتفاق افتاده بود نقش امید نقش یک پیمانکار بود و تقصیرها به گردن من بود که در ستاد مستقر بودم. بگذریم، مقصودم نقل جزئیات نیست که حوصله خواننده نیز از آن خارج است. سلول من و امید آن روزها دیوار به دیوارِ هم بود...
اصل موضوع از این جا آغاز میشد که همسر امید ۴ ماهه باردار بود و من این موضوع را تازه از بازجوها مطلع شده بودم همه زندان را بگذاریم کنار احساس گناهی که از بابت ظلمم به امید، همسرش و فرزند در راهش گریبانم را گرفته بود امانم را بریده بود. این که الان امید چه حالیست همسرش چه حالی دارد و نکند برای فرزندش... همه و همه اوضاع را آنگونه کرده بود که امید آن داشتم که لحظه ای با او در سلولی تنها باشم و هزاران بار از او و گرفتاری ای که برایش ایجاد کرده بودم طلب بخشش کنم اما در عین حال از رویارویی با امید واهمه داشتم، آن روزها دعایم آزادی هر چه زودترمان بود اما فراتر از آن تضرعم به درگاه خدا از باب نگرانی از اتفاقی بود که اگر می افتاد دیگر نمیدانستم چگونه به زندگی بازگردم...
نیک یادم هست هنگامه آزادی را که من را در سویی از پل اوین و امید را در سویی دیگر از خودرو پیاده کرده بودند و مادرم خانواده امید را به من نشان داد که دنبال امید میگشتند و از من خواست امید را نشانشان دهم اما مشکل اینجا بود که از رویارویی با آنان نیز واهمه داشتم و با هزار سختی امید را نشانشان دادم و دیگر از اینجا به بعدش همه را به خدایمان واگ�ار کردم و خداوند نیک میدانست که اگر چه تحمل زندان برایم سخت است و گذرا اما تاب و توان تحمل اتفاقی برای فرزند امید را ندارم.
سرتان را به درد نمی آورم، ماهها گذشت و نرگس آمد نرگسی که برایم شد آیه ای از الطاف مهربانترین مهربانان آیه ای که در زیباییش زیبایی معبود را از اعماق وجود احساس میکنم نرگسی که هر چند تحمل این روزها برایم سخت است اما ذره ای دیدن عکسهایش و درک مهربانی الهی، دنیایی از آرامش را بر قلبم جاری میسازد که شاید کلمات از بازگویی آن ناتوان اند...
خدایا میدانم که صدایم را در همه حال میشنوی
از اعماق وجود بر بلندای آسمان رحمتت پرواز میکنیم و فریاد بر می آوریم شکرت را که هر چه در آن اوج بگیریم باز هم آسمان رحمتت بالای سرمان است
پ.ن: این متن فالیست که در شب یلدا امید برای نرگسش گرفت ...
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای توام سر سویدا باشد
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
از بن هر مژهام آب روان است بیا
اگرت میل لب جوی و تماشا باشد
چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ
که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر
کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
پ.ن ۲ : راستی میدانستید نظر دادن در سپیدوسیاه اکیدا واجب است؟
من حتی یک لحظه هم تو رو ملامت نکردم. حتی فکر می کردم که تو باید من رو ملامت کنی که اگر همه چی رو بر عهده ی خودم می گرفتم جرمم می شد همان شش سالی که بود.
چه تیتر قشنگی انتخاب کردین.واقعااین نرگس کوچولو ازآیه های خوشگل خداست... خدا رو شکر.الان احساس عمو بودن میکنین؟! (;
من آدم معتقد و مذهبی نیستم. اما صادقانه میگم سال ها بود از خوندن هیچ نوشته ایی به این اندازه تحت تاثیر قرار نگرفته بودم...
سلام بر شما
نوشته شما رو خوندم خواستم برم دیدم فتوا داده اید که نظر دادن واجب است..واسه هیمن دنده عقب گرفتم :)
آقا وشته تون خیلی قشنگ بود و احساسی. خدا شما رو برای اسلام مسلمین ، نرگس رو هم برای پدر و مادرش و (البته من و شما و دیگران :)...) حفظ کنه
منم موافقم که خیلی مااههه و نازه..منم از بدو تولدش تا الان دائم عکس هاشو رو تعقیب میکنم و بزرگ شد رو میبینم..خیلی ملوسه :)
ghashang neveshtiin kheili!:)
khoda ro shokr,.,shokr!
به امید روزی که دلمون برای در خطر بودن هیچ نرگس کوچولوی نازنینی نلرزه
و آزادی ...
سلام
آقا علیرضا
شما محمدرضا جلائی پور را از نزدیک دیده اید و می شناسیدش؟
آخییییی چقدر نازه این بچه:*
عرض ادب خدمت دوست نزدیک تر از برادر
تیتر زیبایی انتخاب کردی
سلام
اما بعید می دونم نظرات بعضی ها اینجا خیلی خریداری داشته باشه.
شما در اهل دل لینک شدید، اما با لینک هایی که گذاشتید نشد، اگه نحو گذاشتن این لینک ها رو بگید با همین لینک ها مایلم که ... .
نرگس بزرگ میشود..خانومی میشود برای خودش و می بالد به داشتن عموهایی چون شما..
دعا میکنم بهار باشدو عطر آویشن سرنوشت روزهای نرگس و تمام کودکان این سرزمین..
متن بسیار زیبا و صادقانه ای بود..در پناه خدا باشید
سلام علیرضا ، سلام امید
- اون کارشناسه بعد از اینکه فهمید ، همسر امید منتظره یه کوچولوئه ، هرچی اصرار و تلاش کرد که امید به سفر زیارتی /سیاحتی نره ، فایده نداشت . اوضاع اونقدر خراب بود که کسی به این حرفا توجه نمی کرد .
- وای خدا این نرگس چقدر ناز و خوشگله . از دید من چشماش و پیشونیش دقیقاً به امید رفته . بخصوص چشمای سیاهش . البته امیدوارم عقلش از باباش بیشتر باشه !
- امید و علیرضا ! فکر نکنید حواسم به اون برگ سبز کنار سر نرگس جون و اون رنگ سبز ِ کلمهء سبز در شعر حافظ نبود ها . یام باشه که حافظ هم سرش برای سبز بازی درد می کنه !!!!!!
- چقدر دلم به درد میاد وقتی می بینم ماهایی که خیلی خوب و قشنگ می تونیم بهترین رفیق برای هم باشیم ، به خاطر هیچ و پوچ و جنگ قدرت ، این خاطرات تلخ رو از هم داریم .
- اوهوی علیرضا ! من بیشتر سهم عمویی برای نرگس دارم تا تو. یادت باشه ها !!
سلام
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام دل/ جان بده به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز
میشه برام دعا کنی البته با همون زبان زیباو مرام خودتون
از خوندن این متن خوشحال شدم چون از نظری که برای مطلب قبلیتون دادم پشیمون نیستم
آیه ای به نام نرگس...
خیلی تیتر قشنگی انتخاب کردی ،متن هم فوق العاده تاثیر گزار بود ...
راستی تبریک بابت فرغات از تحصیل...ایشاله ارشد.. :)))
سلام
مطالبتان خیلی برایم خواندنیست. و همینطور سبکتان.
نوشته تان گیرایی بالایی داشت. امیدوارم نرگس او براش و برایت پیام آور خوبی ها باشد، همیشه.
این بار که فهمیدم نظر گذاری اکیدا واجب است نظری گذاشتم. همین:دی
من بار ها و بار ها این مطلب رو خوندم ، نمی خواستم چیزی بنویسم تاامروز که نظرآقای کارشناس رو خوندم .
خواستم بگم بودن نرگس تمام آرامش روز های سخت من بود . تنها عاملی که زندگی رو خفقان آور می کرد نبودن امید بود و وعده های واهی که برای آزادی امید به ما می دادند
نکته مهم: توی تمام روزهایی که من با اون وضعیت پشت در تفرجگاه اوین بودم به امید دیدن محبوبم ولی حتی جوابم رو هم نمی دادن و با رفتار بد مسئولان مواجه می شدم( با وجود اینکه می دیدن من باردارم) کلی دعای خیر نثار همشون کردم ...
ممنون که تو این خاطرهی لطیف، دوستان سپیدوسیاهیتون رو هم شریک کردین.
برای نرگس کوچولو -که بهترین نام دنیا رو داره- و خوونوادش آرزوی سعادت و عاقبت به خیری دارم:)
سلام حاجی
مخلصیم خیلی این کوچولو با مزه بود........خدا به باباش ببخشه
دیگه فتوا نده اخه بایدنظر داد من همیشه می خونم واهل نظر نیستم.
سلام
خدمت سرکار خانم مامان نرگس سلام عرض می کنم :
۱- هم امید و هم علیرضا احتمالاً منو شناختن . توی اون روزهای لعنتی و بد ، کاری که علیرضا و امید می کردن خیلی خطا بود . خیلی خیلی خطای بدی هم بود . حالا من جزئیات رو نمی تونم بگم اونهم اینجا . ما ناگزیر و ناچار بودیم که از اونها برای مدتی پذیرایی کنیم !
۲- وقتی من شرایط شما رو از امید و برادرتون شنیدم . نمی خواستم که امید بیاد پیشمون . هر چی تلاش کردم نشد . هر چی اصرار کردم فایده نداشت . فضا اینقدر خراب بود که گوش کسی این ها رو نمی شنید . تا همون موقع هم چندین نفر کشته شده بودن و سیستم دیگه اینجور ملاحظه کاری ها رو کنار گذاشته بود . ولی باز من سعی خودم رو کردم تا جایی که یه توبیخ قشنگ اول شفاهی و بعد کتبی نصیبم شد .
۳- همین اتفاق روزهای بعد هم افتاد . اصرار زیادی از طرف من و یکی دو تا از همکارا شد که امید زیاد نمونه و زود از این تعطیلات مطبوع ! خلاص شه . حتی اگه امید و علیرضا یادشون باشه یه شب ۲ نفر از تصمیم گیرنده های اصلی رو اوردم تا مستقیم باهاشون صحبت کنن بلکه تاثیر داشته باشه .
۴- تاثیر هم داشت ولی اونقدر وقایع مختلف روی می داد که هی روی روند کار تاثیر منفی می ذاشت .
۵- من واقعاً نمی تونم از این به بعدش رو براتون تعریف کنم که چرا کمی طول کشید . محذوریت و ممنوعیت دارم .
۶- بعد از اینکه این دو تا اومدن خونه ، فضا هم آروم شده بود ما هم کارمونو شروع کردیم . شما فکر می کنی چرا امید حتی یه روز هم دوباره گرفتار نشد و با درخواستهاش موافقت می شد ؟ چرا اینقدر احکام دیر ابلاغ شد ؟ چه جوری اون داستان عفو راه افتاد ؟ تو را خدا نگوئید که تاثیر پدر امید بود . البته بگذارید ایشان پز بزرگ منشی اش را در خانواده بدهد . بزرگ منش هم هست ایشان . ولی واقعاً فکر می کنید بدون سفارش و توصیه از این طرف ، این نوشابه ها برای امید باز می شد ؟ اصلاً ایشان توصیه امید رو کرده بود . باشه قبول ، توصیه علیرضا رو هم کرده بود ؟ توصیه چند تا امید دیگه رو هم ایشان کرده بود ؟ من هم فرزند دارم . به جان تمام فرزندانم قسم که اصلاً داستان عفوی که بعداً تبدیل به لیست هشتاد و اندی نفره شد ، فقط به خاطر امید و علیرضا و یکی دو عزیز دیگه از طرف ما پیشنهاد شد .
۵- آیا من خیلی خوبم ؟ آیا اینها را نوشتم که یعنی شما فکر کنی من گل گلاب و مهربونم و مثلاً ناچار بودم ؟ نه ! من فقط می گم که خیلی به خاطر وضعیت شما ناراحت بودم و به برادرتان هم دائم سفارش شما را می کردم .
۶- امید و علیرضا ، صرفنظر از شیطنتی که کرده بودن ( یا به زعم شما نکرده بودن ) از لحاظ شخصیتی خیلی آقا ، با شخصیت و فهمیده هستند و من فکر می کنم امید ، بسیار بیشتر از آنی که شما فکرش را بکنید به شما عشق می ورزد . از این لحاظ به شما و به همسر آینده علیرضا تبریک می گویم .
۷- تمام اون روزهای تلخ ، چون موضوع امید و وضعیت شما را به همسرم گفته بودم . سر سجاده دعایتان می کرد . حتی به مادرم نیز سپرده بودم که دعا کند نرگس کوچولو حفظ شود .
۸- نرگس ! عموجان ! تو چقدر نازی . چقدر خوبی . باور کن دلهای همه ما در هر طرف و در هر جایگاهی که بودیم نگران تو بود . خدا می داند که هر بار که بابایت را می دیدیم یا یادش می افتادیم ، دل نگران تو ، امام زمان را به یاری می طلبیدیم . خدا می داند که آنروزها من شخصاً چیزی نذر سلامتی تو کردم عزیزم . خدا می داند وقتی عکست را در وبلاگ علیرضا دیدم فریاد شادی سر دادم و به همه دوستانم نشان دادم .
تو بارش باران رحمتی بر کویر بی خدایی ما ، تو قطعه ایی از بهشت خداوندی در برهوت روح ما .
به خدا من به تو محبت دارم عموجان . به خدا دوستت دارم . ببین که چگونه گریه می کنم !
سرت سبز و دلت خوش باد وجاوید/که خوش خطی نمودی از خط یار...
خیلی قشنگ بود... به امید سبز شدن نرگس های سبز این سرزمین
آقای کارشناس من هم بعد از خواندن نظر شما گریه ام گرفت
به خدا ما هم این انقلاب رو دوست داریم می خواستیم با هم تلاشکنیم ایران روز به روز بهتر شه ولی وقتی از نا به سامانی ها اعتراض کردیم و عاقبت تلخش رو دیدیم دیگه فهمیدیم که مثل اینکه این کشور صاحبانی جز ما داره و ما نباید دلمون برای کشورمون بسوزه
بنا به فرمایش امام علی (ع) قدرت آخرین چیزی است که حبش از دل می رود
دلیل این همه بد رفتاری که با ما شد چیزی جز حب حفظ قدرت بود؟!
اصلا ما که جنگ قدرت نکردیم این حکومت بود که برای حفظ قدرت همه چیز رو مصلحت پنداشت
به امید روز های یک دلی و همراهی در راه انقلاب عزیزمان که یکی از اهدافش آزادی بود
من همیشه این وبلاگ رو می خونم ولی چیزی که باعث شد نظربدم فتوای اقای عاشوری نبود بلکه نظرات جناب کارشناسه،جدا نمی خوام بحث کنم فقط می خوام بگم من اقای عاشوری رو از دیوارهای دانشگاه میشناسم همونایی که عکس ایشون روش بود و زیرش نوشته بود :۶ سال حبس به چه جرمی؟ اقا علیرضا یه جا در جواب شما نوشته بودن که از اون روزهامتنفر نیستن،ولی من از اون روز ها واین روز ها که این همه دانشجو و نخبه زندانی هستند یا قراره برن زندان متنفرم! از این که هر روز به خودم می گم به چه جرمی متنفرم! اختلاف عقاید جدا پدیده قشنگیه ، این که شما ادعا می کنین علی رغم عقیدتون می تونین انقدر با هم دوست باشین خیلی قشنگه ولی این که ادم تو دستگاه ظلم و بی قانونی باشه یه چیز دیگه است که حتی اگه علیرضاو امید ومامان نرگس هم از شما بگذرن من هیچ کاره نمیگذرم! و راجع به اون لیست ۸۰ نفره، جدا فکر می کنین اگه شماپیشنهاد نمی دادین عزیزانی مثل ابطحی و عطریانفر و خیلی های دیگه عفو نمی شدن؟ راستی اگه سفارشهاتون تاثیر داره لطفا سفارش محمدرضا جلائی پور و خیلی های دیگه رو هم بکنین شاید در اینده از عذاب وجدانتون کاسته شود! امیدوارم خدا هممون رو هدایت کنه چون به نظرم این بازی فقط بازی قدرت نیست، بازی خداست که ما رو امتحان کنه!!
من فقط این رو می دونم خدا نمی ذاره حق هیچ مظلومی ضایع بشه . اینم در مورد من ، همسرم و نرگسم صدق می کنه . خود خدا هم کس یا کسانی رو وسیله قرار دادن .همین برای من کافیست
سلام
با اجازه لینکتان کردم
سلام .
این هم از برکات قدم نرگس خانوم است که این پست را به پستی عجیب تبدیل و باب گفتگو را باز کرده است :
۱- آقا یا خانم افسوس ! گفته ایید که : " به نابسامانی ها اعتراض کرده ولی نتیجه تلخی داشته و بد با شما برخورد شده "
نه عزیزم ! کسی حداقل در ظاهر به نابسامانی ها اعتراض نکرد بلکه گروهی در کف خیابانها به آنچه که خودشان " تقلب " می نامیدند ، اعتراض کردند . اعتراض که نه ، بلکه آشوب و هیاهو و تخریب اموال و بعد هم شعارهای ساختار شکنانه و ... سردادند و عمل کردند . آنهم در جایی که راهکارهای قانونی برای رسیدگی به این ادعاها بود .
و حالا اگر تو بیایی و بگویی ما راهکار قانونی تان را قبول نداریم آنوقت منهم می گویم که ما هم تو و راهکارهای لشگر کشی خیابانی تان را قبول نداریم . و اگر تو تعدادتان را به رخ بکشی منهم قدرتمان را به رخت خواهم کشید و اوضاع میشود همینی که الان می بینی و می بینیم .
نه عزیز ! دنیا به آخر نرسیده بود . از این دست به دست گشتن ها در عالم سیاست ( آنهم از نوع ایرانی اش ) بسیار روی می دهد . زشت است که تو ، پیاده نظام کسی شوی ، زشت است که نردبانی شوی که از تو بر بام قدرت بروند . البته منهم در این کشور ، پیاده نظام و نردبان بوده ام . هم در جبهه و جنگ و هم پس از آن در صحنهء کار و وظیفه ام . عجیب بهش افتخار می کنم که جنگیدن با کثیف ترین آدم روی زمین ( صدام را می گویم ) افتخاری است که نصیب هر کسی نمی شود و دفاع از اسلام و نظام اسلامی سعادتی است که در شعار " جمهوری ایرانی " و " نه غزه نه لبنان " یافت نمی شود .
راستی افسوس جان ! همینجا بگویم ( علیرضا هم می داند ) من به احمدی نژاد رای ندادم . من سرباز نظام هستم نه سرباز اربابان و تشنگان قدرت .
۲- خانم مرضیه خانم ! ای کاش این نظرات مرا نیز بخوانی :
گفتی که علیرضا را از روی دیوار میشناسی و ۶ سال زندانش را خبر داری و سئوال کردی که چرا ۶ سال و به جرمی ؟
اول اینکه جرمش را با اینکه منع قانونی ندارد ، با معرفتی می کنم و نمی گویم ، اگر علیرضا خواست خودش برایت می نویسد .
دوم اینکه کدام ۶ سال ؟ علیرضا نهایتاً در دادگاه تجدید نظر به ۲ سال محکوم شد . بعدش هم رفت در لیست عفو و خلاص . مرضیه خانم ! شما فکر می کنی علیرضا بعد از اتمام مسافرت تفریحی موقت ، چقدر دوباره رفته هتل ؟ این رژیم و کارشناسهای سرکوبگرش چقدر دوباره برای آن ۶ سال و آن ۲ سال مهمانش کردند ؟ من به تو می گویم هیچی ! چرا ماتت برده ؟ هان ؟
سوم اینکه مطمئنی من در دستگاه ظلم هستم ؟ مطمئنی که تحت تاثیر تبلیغات منفی قرار نگرفتی ؟ مطمئنم اگر داستان علیرضا را برایت بگویم ، تو خودت حکمی سنگینتر صادر خواهی کرد . باور نمی کنی ؟ می خواهی حضوراً برایت بگویم ؟ من حاضرم .
چهارماً محمد رضا جلای پور در اختیار من و همکارانم نیست و نمی توانیم برایش سفارش مثبت و منفی ایی کنیم . راست می گویم .
پنجماً اینکه برداشت من از کامنتت این است که صادق و پاکدلی ، سفارشی از این برادرت بشنو . به حرمت زمانی که احتمالاً در طفولیت تو ، از ناموس دین و مردمم دفاع می کردم این سفارشم را بشنو :
جای تو بودم ابطحی و عطریانفر و همان خیلی های دیگه را " عزیزان" خطاب نمی کردم . حیف است از خواهر دانشجویی مثل شما که اینها و آن دیگری ها را " عزیز " خطاب کنی . آن کسی که سرنوشتش به سرنوشت قوم لوط گره خورده و آنکس که در دزدی از بیت المال روی دزدان دریایی کارائیب را سفید کرده و آنکس که ... حیف است که توسط چون شمایی " عزیز " نامیده شود . از من گوش کن خواهرم ! من نمی توانم هر چیزی را بگویم .
به نظرم پست به این قشنگی دیگه قشنگ نیست.... ای کاش لذت بعضی چیزا رو از بین نمی بردن...
تک تک خط های شما جوابی دارد که به نظرم خودتون از همه بهتر می دونین و به روی خودتون نمی ارین یعنی من باید باور کنم که شما نمی دونین اعتراضات با شعار رای من کو شروع شد که به نظرم شعار ساختارشکنانه ای نیست! یعنی شما نمی دونین دستگیری های فله ای فردای انتخابات که با حکم های بدون اسم وتاریخ قبل از انتخابات بود غیر قانونی و ظالمانه است؟ بنده هم روز قدس و هم عاشورا بودم و اون جا معنی حرمت شکنی رو فهمیدم! وقتی تو روی مردم روزه دار گاز اشک اور می زنن وقتی حرمت خون مردم رو نگه نمیدارن!!! محض اطلاع می گم من هم به موسوی و کروبی رای ندادم و راستش من یه سالی هست که ماتم برده از این ظلم! من ماتم برده از ۱۸ تیر! ماتم برده از مملکتی که خبرنگار و عکاس و دانشجو رو می گیره بعد حکم زندان می ده و بعد عفو می کنه!!!! من مطمئنم تحت تاثیر تبلیغات منفی نیستم مطئنم دستگاهی که توش کهریزک داره دستگاه ظلمه ،مطمئنم وقتی زیدابادی،باستانی،سحرخیز
توی رجائی شهر هستند این مملکت قانون نداره ا اگر هم داره قانون اسلام رو نداره،این ها قوانین استبداد هستند، من باید باور کنم شما سرباز قدرت نیستین وقتی با نوری زاد، فرزند بهشتی و هزاران نفر دیگه که خودتون بهتر می دونین این طوری رفتار کردین؟؟؟؟؟ یعنی شما نمی دونین طراحی سایت جرم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برام جالبه که با ازاد کردن امید و علیرضا عذاب وجدانتون کم شده در حالی که هنوز دارین از کلی دانشجو پذیرایی می کنین و کلی مامان نرگس ها رو چشم انتظار گذاتشتین و راستش شخصا سفارشهای تمام این عزیزان رو به خدا کردم چون فهمیدم از ظالم توقع عدالت داشتن کار بیهوده ای است راستی شاید شما راست می گین بهتره من از این به بعد مرتضوی، سردارطائب، سردار نقدی رو عزیز خطاب کنم! چطوره؟
راستی یادم رفت بگم دایی و عموی جانبازم و مادرم که به واسطه ی پزشک بودنش در جبهه حضورداشتن و در زمان طفولیت من از ناموس و دین مردم دفاع می کردن به حرمت همون زمان یه نصیحت به من کردن : این روزها ظلم بسیار است و باید جلوی ظلم ایستاد!!
با عرض معذرت به جهت اینکه بحث ها بحث هایی تکراریست و اصولا بعضی اختلاف نظرها به تفکرات و اختلافات طرز نگاه برمیگرده و به دلیل اینکه احساس میکنم ادامه بحث توجیه خاصی نخواهد داشت و در مقامی دیگر شاید دوست ندارم بعد از یه چند ماهی آقای کارشناس بگویند که "علیرضا در اختیار من و همکارانم نیست و نمی توانیم برایش سفارش مثبت و منفی ایی کنیم!!!" ، پاسخهایی که دوستان به آقای کارشناس دادند رو تایید نمیکنم
البته در صورتیکه دوستان از جمله آقای کارشناس اصرار به ادامه داشته باشند بنده صرفا بدون دخالت، دیدگاهها رو منتشر میکنم
بابا این نرگس خانوم چه کرده خیلی دلم می خواد وقتی این نرگس خانوم بیستو چندساله میشه و این مطالب و کامنت هارو می خونه ببینم چه قضاوتی در باره صداقت این حرف ها میکنه.
اما فکر کنم این برادر کارشناس باید یک کلاس توجیهی برای روشن شدن موضوعات پس از انتخابات برای هممون بزاره البته من درباره عزیز دانستن بعضی از این آقایون که کارشناس نام برده بود موافق هستم اما اینارو خود همین شما(کارشناسان عزیز) بزرگ کرده اید
اما برادر عزیز سپید و سیاه شماهم با همون قلم همیشگیتو برای ما بنویسید و بیخیال این کامنت ها باشید چرا که سخن در اینباره زیاد است
"قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راهه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
که ای بی خبران راه نه اینست و نه این"
روزی با یکی از اعضای ارشد حراست دانشگاه صحبت می کردم راجع به بازجویی ها و بازداشت ها و ...، به او گفتم بعضی از اقدام ها و کارها شبهه از نظر شرعی دارد و برخلاف اصول تغییرناپذیر و اصلیه شرع و اسلام است، جواب جالبی بم داد که دیگه هیچی نتونستم بگم، بد نیست شما هم از دیدگاه و نظر بعضی از این کارشناس ها باخبر باشید، گفت:
بعضی احکام و اصول شرعی از سطحی (در سطوح حکومت و سیاست) بالاتر، عوض می شوند (احتمالا منظورشان برداشت متفاوت از شرع است)
در دل گفتم این اسلامی که برای شما از سطحی به سطح دیگر برداشت ها و احکامش متفاوت است، آیا اسلام واقعی است یا ادعایی (مسلمان بودن) بیش نیست.
امیدوارم این جناب کارشناس اینگونه نباشند. و ای کاش کارشناس ما هم اینگونه نباشد.
سلام خدمت همه دوستان
اتفاقاً من نظرم اینه که چون ماها خیلی کم با هم حرف می زنیم ، اینجوری فاصله افتاده بینمون .
حتی گاهی اوقات مجبور می شیم کف خیابون با هم حرف بزنیم که چون صدای هر دو طرفمون خیلی بلنده ، هیچکدوم حرفهای همو نمی شنویم یا اگه بشنویم ، وقت فهمیدنشو نداریم !
ولی منهم با نظر " یه غریبه " موافقم . بذاریم این پست مال نرگس کوچولو باشه .
از اون طرف هم پیشنهاد می کنم به علیرضا که اگه می تونه باب گفتگو رو باز کنه . البته کنترل و پاستوریزه شده . علیرضا !اگه هم فکر می کنی که ممکنه دردسر بشه ( که از جانب دوستان من نمیشه ) اصلاً بیخیال گفتگو شو . همون دل نوشته هاتو بنویس ماهم باهاش کیف می کنیم .
راستی علیرضا ! تو هم شیطونی ها ! فکر نکن تیکه هاتو نمی گیرم . یادت باشه اون شب روی اون صندلی دسته داره ، توی حیاط ، تو اون هوایخنک ، یه چایی با هم خوردیم خیلی حال داد . هنوز یه چایی بدهکاری ها !!!
من از بین کامنتها دو سه کامنتی که مقداری کم حاشیه تر نگاشته شده بود را بدون نظر شخصی جهت نمایش تایید کردم در عین حال در نظر خواهم داشت که در آینده در صورت امکان فضایی برای ادامه اینجور بحثها باز کنم ( البته به قول حاج آقای کارشناس کنترل و پاستوریزه شده!)
در ادامه این پست هم به احترام نرگس کوچولو که البته الان که خودش اینا رو داره میخونه برای خودش خانومی شده :) از تایید ادامه این قبیل نظرات ذیل این مطلب خودداری میگردانم :)
پ.ن:
فکر کنم پارسال همین روزا بود
حاجی جان اولا هوا خنک نبود! دوما چایی کجا بود؟؟؟ |:
در مورد تیکه ها هم که البته شاید بعضیش برداشت شما باشه این نکته لازم هست که هم من و هم شما خط قرمز من رو خوب میشناسید
معرکه بود.خوش به حال مادر و ÷در نرگس که همچین هدیه ای از خدا گرفتن.
سلام علیرضا جان!
سلام فامیل...
امروز اولین باریست که آیه ای به نام نرگس را دیدم و خواندم.
هرسخن کزدل برآید لاجرم بر دل نشیند . . .
حرف ها، نظر ها، و ابراز علاقه ها خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و بر دلم نشست.
آنقدر که حتی باعث شد برگ سبزت و مصرع اول فالت رو نبینم.
در نظرات دوستان پاراگراف ۸ جناب آقای کارشناس ناگزیر باعث جاری شدن اشکانم شد.
البته به همون میزان افتخاری که ایشان سر موضوع رای ندادنشون به رییس جمهور ۴۰ میلیونیمون دارند خاطرم را آزرد.
علیرضا جان پاکی و صداقت مثل خورشید بر جبینت نقش بسته.
علیرضا جان صریحا روی عرایضم با توست!
روزهایی که در بین ما نبودی با همه ی اختلاف نظرها لحظه ای نبود که برایت احساس دلتنگی کنم و نبودت را حس نکنم و لحظه ای نبود که روزهای سختی که بر پدر و مادر دوست داشتنی ات گذشت را درک نکنم...
اما درکار خدای سبحان ذره ای تردید ندارم!
اوست که از رگ گردن بر مانزدیک تر است وتنها اوست که صلاح مارا می داند...
از صمیم قلب از خدای متعال برای تو، جناب امید و همسرشون ، نرگس دوست داشتنی و همه ی کسانی که به آیه ای به نام نرگس روح بخشیدند آرزوی سربلندی و عزت دارم...
در این روزگار سیاه سیاه! اگر همین سپیدی هایی چون نرگس نبودند زندگی غیر ممکن می شد!!
برادر جان سلام و عیدت مبارک.
از اینکه میبینم هنوز بیرونی خیلی خوشحالم.
الان تو آموزشی(سربازی)هستم در استان گیلان.
بهم سر بزن
یا علی
سبز باشی
چه قدر زندگی بود این نوشته!
راستی علیرضا داستان این آقای کارشناس جدیه؟!
اینها یا خیلی بیکارن یا خیلی مهربون؟!
جان مولا این کامنت رو سانسور نکن!می خوام خودش جواب بده!احتمالا دورادور آشنایی داره با بنده سراپا تقصیر...
لبخند شیرین و زیبایی داره و چقدر فال عجیب و زیبای براش در اومده
از خوندن این مطلب دلم لرزید ، چشمم خیس شد و هم خوشحال از اینکه یه کوچولو زیبا به دنیا اومده
واقعا همه چیز اونجوری نیست که ما می بنیم.
سلام بر همه دوستان
- آقای علیرضا ! به خاطر اون کامنتی که نوشتی و گفتی دیگه بسه و دیدگاهها تکراری شده ، منهم به احترام نظرت دیگه آتش بس دادم و علی رغم اینکه خیلی دلم می خواست در جواب دوستان ، مطالبی بنویسم ولی ننوشتم . حتی از رانت خودم هم استفاده نکردم !!!
ولی شما بعد از اون ، بازم یه ۶ نظر دیگه رو منتشر کردی . ببین خودت خواستی ادامه پیدا کنه ها !!!
- متوجه شدم که توجه برخی دوستان از " رای ندادن من به احمدی نژاد " جلب شده است و حتی یکی از دوستان از اینکه " من به این رای ندادن افتخار کرده ام " دل آزرده شده است . اولاً اینکه این دوستمان اشتباه خونده و من از جنگیدن با صدامیان افتخار کردم نه از رای دادن یا رای ندادن به احمدی نژاد .
می خواهم بگویم فکر نکنید که هر کی مهماندار علیرضا شد حتماً به احمدی نژاد رای داده است . نه ! ماها چون ظاهراً انسانیم ! ، سلائق گوناگونی داریم ولی حتی الامکان سلائق سیاسی خودمون رو در کار دخالت نمی دیم چون همونجوری که گفتم سرباز ولایت یا سرباز نظام هستیم که هم " جمهوری " است و هم " اسلامی "
- من متوجه نظر حاج حسین نشدم که گفته " کارشناسها یا خیلی بیکارن یا خیلی مهربون "
یعنی چی این ؟ چون اینجا میاییم بیکاریم ؟ خب همه دوستان هر شغلی دارن میان اینجا و سر می زنن ، منهم یکی مثل شماها ، ضمن اینکه باید هم از حال یکی از مهمونهای خودمون با خبر باشیم و این هم یه راهشه .
اینکه حاج حسین گفته اینها " خیلی مهربونن ؟ " خب یعنی چی مثلاً ؟ اینکه مثلاً برای نرگس دل نرگران بودیم جای تعجب داره ؟ نکنه باور کردی مزخرفات کروبی رو ؟ هان ؟ خب یواشکی از علیرضا بپرس اون تور گردشگری چه جوری بوده ؟
من به آنان گفتم
چشم را باز کنید
آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که به هم میگفتند
سحر می داند سحر...
محمد حسن جان من سعی میکنم زیاد خودم رو درگیر پاسخ گویی به موضوعات امروزی نکنم چون معتقدم نه امروز متعلق به من است و نه من متعلق به امروز
امروز متعلق به آنانیست که دیروز تلاش کردند تا امروز را بسازندو حال که به امروز رسیده اند بر سر هیچ و پوچ میخواهند امروزشان را خراب کنند
بگذریم شاید هر کس دیگر غیر از تو بود همین اندک سخن هم نمیراندم
از رییس جمهور ۴۰ میلیونی سخن گفتی و خود را آزرده خاطر از این نشان دادی که کارشناس حداقل وانمود کرده که به او رای نداده
اصلا مشکل من با این طرز تفکریست که تو در دو عبارت مجسمه ای از آن در مقابلم ساختی تفکری که حتی تاب دگر اندیشی موافقان خود را ندارد چه برسد به مخالفان!
از کدام رییس جمهور ۴۰ میلیونی حرف میزنی؟ اصلا مشکل دکتر این است که نمیتواند رییس جمهور ۴۰ میلیونی باشد نمیتواند گونه ای رفتار کند که برای خود دشمن تراشی نکند چه در داخل چه در خارج به بهانه های واهی
شخصی را به لفظ عامیان انگولک کنیم و وقتی عصبانی شد و برایمان گارد عتاب گرفت از صحنه تصویر بگیریم و آن را مستمسک آغاز یک دشمنی ادامه دار بکنیم
من به جرأت میگویم هنوز هم افتخار میکنم که به دکتر احمدی نژاد رای ندادم و این اصلا دلیلی بر دشمنی با نظام و ولایت خیلی چیزهای دیگر نمیتواند باشد
نیک میبینیم افرادی را که از رای خود به دکتر احمدی نژاد پشیمانند و وقتی آن را ابراز میکنند سایتهای وابسته به آن تفکر خاص
در بهترین شرایط میگوید که بی بصیرتند
سلام بر علی رضای عاشوری عزیز و جناب کارشناس
مطمئنم که من را نمی شناسی ولی من تو را خوب می شناسم از همان روزهای اولی که در زندان بودی تا همین الآن همیشه از یکی از دوستان مشترکمان جویای احوالت بوده ام.
شاید هم می تعجب کنی اما فروتنانه باید بگویم که ادعای مؤمن بودن ندارم اما دل نگران مؤمنین بودن را از اولین وظایف و اخلاق ایمانی و انسانی می دانم،
از یکی از دوستان بود که شنیدم که یک آقای کارشناسی وجود دارد که به شدت اعتماد به نفس دارد و برای مطالب شما نظر هم می گذارد، وگرنه پیش از این هم مطالب سایت را پی گیر بودم اما چندان به نظرات توجه نداشتم.
تحلیل من هم مثل آقای بازجو است، از همان پستی که در آن از آن کابوست گفته بودی برایم یقین شد که درست فهمیده ام، کاری که شما می کنید همان گونه که حضرت کارشناس هم گفته اند یکی از بهترین شیو ها برای کنار آمدن با یک فشار و استرس عصبی ممتد است. یعنی راه کار تعامل به جای فرار البته من نمی دانم روان شناس ها از نظر علمی و درمانی اسمش را چه می گذارند؟!
حضرت آقای کارشناس از این پست ها و پاسخ هایی که می گذاری معلوم است که آدم اهل قریحه ای هستی اما حیف که مثل تمامی دیگر کارشناسان عزیز وغیر عزیز دوست داری زود مسایل راخط کشی کنی ونتجه های سریع و راحت الحلقوم بگیری، ضمن این که در فراخنای وجودت هم غروری آلوده به ایدئولوژی رسوب کرده است که توجیه همه آنچه گذشته است برای شما می باشد.
فی الواقع بر همین اساس و بر اساس شاکله ذهنی شما اگر مسایل را به نظاره بنشینیم به راستی که شما مجسمه رحمت خداوندی هستید که از ملکوت خداوندی به ناسوت نزول کرده اید تا برخلاف تمامی ضوابط امید و علی رضا را شامل محبت خود کنید و از مخمصه برهانید و در این میان چه بزرگوارانه عمل نموده اید و چقدر اهل فرهنگ و ادب هستید!
بر اساس این شاکله ذهنی تنها از دست من و امثال من برمی آید که روزی دو صد بار رحمت بر آن شیر حلالی که خورده اید بفرستم و فکر می کنم علیرضا و امید هم همین حالیه مسلما از دعاگویان شمایند که از قدیم گفته اند که در بیابان کفش کهنه قیمت است و من فکر می کنم حتما در اوین امثال شما عدیم المثل بوده اند.
اما آقای کارشناس شما که می گویی مشکل آنجاست که نسل شما با نسل علیرضا کمتر حرف زده اند و برای اونصیحت می کنی که سعی در کتمان آنچه که گذشته است، نکند! آیا شد که یک بار از آن حصارهای تنگ نگاه های امنیتی توهم زده بیایی بیرون و فقط برای این که بتوانی از منظر انگیزه عملکرد امید وعلیرضا ذهن این دو را جای ذهن خودت بگذاری وبعد سعی کنی تا قضایا را دوباره فهم کنی!
فکر می کنم اگر چنین کرده بودی دیگر پای ورقه نمی نوشتی یا نمی نوشتند«با زیرکی قصد فریب ما را داشته است» و یا حداقل . . .
علیرضا جان کتابی است که می دانم در ایران یافت نمی شود اما اگر توانستی فایل پی دی اف آن را کپی بگیر و به عنوان هدیه تشکر از طرف خودم وخودت برای آقای کارشناس به عنوان هدیه ببر، اگر هم نشد به ایشان پیشنهاد کن که اگر به کتابخانه ای که کتب ممنوعه را دارند، دسترسی دارد برود بگیرد و بخواند.
کتاب «یاس و داس» شرح احوال فرج سرکوهی است از زندان و ماجراهای او با برادر سعید و کارشناس های وزارت، که فکر می کنم در سوئد منتشر شده.
جدای از این که کسی ارداتی به فرج سرکوهی داشته باشد یا نداشته باشد و اصولا مشی و مرام و دین آیین او را مصیب یا باطل بداند، من فکر می کنم خواندن این کتاب برای همین برادر کارشناس ها البته اگر کمی انصاف و تعقل داشته باشند، از نان شب واجب تر است.
فکر می کنم اگر کمی درایت باشد آن وقت خواهند فهمید که همیشه باز کردن گره با دندان به جای دست، چندان راه خوبی نیست . . .
وقتی خواندند پیام بدهند تا با هم بیشتر صحبت کنیم
یا حق
سلام به همه دوستان بخصوص علیرضا و آقا یا خانم آصف و همه دوستان !
۱- بابا رحم کنید ، من فقط یکی از دوستان علیرضا هستم . چند نفر به یه نفر ؟ البته می دانستم که اینقدر دوستدار دارم و می دانم که دعای خیر شما همواره بدرقهء من است !!! ولی بازهم تحمل اینگونه ملاطفات اندکی سخت است .
۲- علیرضا ! ببین آصف هم تایید کرده که باعث رونق وبلاگت شدم . حق " افزایش بازدید کننده " یادت نره ها !!
۳- آقا یا خانم آصف ! این داستان " مجسمه رحمت خداوندی " را نفهمیدم یعنی چی ؟ من خلاصه می گویم :
داستان علیرضا و امید و یکی دوتای دیگر کمی با بقیه فرق می کند که من همه داستان را نمی توانم بگویم : ما مجبور به کنترل اوضاع بودیم و بخشی از این کنترل ، شامل پذیرایی از این دو بزرگوار و نتایج بعدی آن ( که نمی توانم بگویم ) بود . خب ! نتایج حاصل شد . ضمن اینکه علیرضا و امید و ... فاقد عنصر معنوی جرم بودند . یعنی با اینکه عمل مجرمانه انجام داده بودند یا بهتر بگم که نتیجهء عملشان ، مجرمانه بود و برابر قانون نیز به آن نوع عمل ، مجازات تعلق می گرفت ولی نیت مجرمانه نداشتند . عناد نداشتند و خلاصه از این چیزها نداشتند .
یادمان باشد که قانون به نتیجهء عمل و فعل ارتکابی مجازات میدهد و حکم صادر می کند و خیلی با درون و علت انگیزه اییِ ارتکاب ، کاری ندارد . پس قانون حکمش را داد ولی از نظر من بعنوان دوست علیرضا ، می بایست این حکم تعدیل شود . خوشبختانه برای این تعدیل نیز راهکار قانونی دیده شده . این است که حکم اولیه در دادگاه تجدید نظر تخفیف گرفت . بعد هم اصلاً اجرای آن به تاخیر افتاد . بعد هم با استفاده از راهکار " عفو" کلاٌ بلا اثر شد .
این است که شما می بینی که غیر از چند روز اولیه ، دیگر از این عزیزان پذیرایی نشد و حتی با پس از گذشت ماهها از صدور حکم قطعی ، باز هم این دوستان ، بیرون بودند و حکمی برایشان اجرا نشد تا این اواخر که بحث عفو عملی شد و خیال همه راحت .
۴- آیا این اتفاق برای همه افتاد ؟ آیا من برای همه این دلسوزی ها را کردم ؟ آیا من خواستم اینجا بگویم مثلاً آدم خوبی هستم ؟ اصلاً . برخی بودند که از حداکثر ظرفیت قانونی برای پذیرایی از آنها استفاده کردم و کردیم . آنها موضوعی دیگر دارند که جای گفتنش اینجا نیست .
اگر علیرضا این خط را منتشر کند ، من مطمئنم که اگر شما داستان علیرضا را از زبان من بشنوی ، اتفاقات روی داده برای وی را کاملاً عادلانه می دانستی و حتی یه کف مرتب برای من میزدی ( علیرضا تو مختاری این خط را منتشر نکنی )
۵- این داستان " با زیرکی قصد فریب ما را داشته " را نیز با عرض شرمندگی نمی توانم برای شما بگویم . برای علیرضا ولی می گویم . ولی شما مطمئن باش آنی که این را نوشته ، این حق را داشته . مشکل این است که شماو علیرضا از دید خودتان موضوع را می بینید نه از دید ما .
۶-داستان " یاس و داس " و فرج سر کوهی و سعی امامی و ... به من مربوط نیست و اطلاعی هم از آن ندارم و نمی خواهم داشته باشم . من و تو داریم در سال ۸۹ دربارهء موضوعی به غایت ساده تر صحبت می کنیم نه در رابطه با موضوعات مربوط به بیش از ده سال قبل و آدمهایی که دیگر نیستند و موضوعاتی که اطلاعی از جزئیاتشان نداریم و مطالبی که اصلاً صحت و سقم شان معلوم نیست .
شاد باشی
سلااااام...
ما که هر از گاهی سر می زنیم و نظرم می دیم
اما دریغ از بازدید و جوابی.
ولی این هم بگذرد.
من خوشم اومده از سایتت هم لینکت کردم
هم بهت سر می زنم و هم نظر می دوم
تو دیگه خودت می دونی.
با عرض سلام غرض از این یادداشت تقاضا از همه مسلمین و غیر مسلمین برای دود کردن اسفند به نیت برادر عزیزمون کارشناس محترم میباشد که ماشاال.. همراه بقیه کارشناسان محترم در چندین جبهه فعالیت دارند. از یک طرف در هتل اوین به اصلاح جوانان چموشی نظیر امید و علیرضا و محمد رضا و .... مشغولند و از طرف دیگر به طنازی در سایت ها میپردازند. واقعا دست مریزاد برادرا مملکت اسلامی تاوقتی شما را دارد بحمدال.. نیازی به دشمن ندارد.
سلام خدمت برادر کارشناس
جهت اطلاع عرض می کنم، نام آصف از نظر تاریخی نام وزیر حضرت سلیمان (علیه السلام) است، که در مقام ولایت قرار داشت. اگر کمی قرآن مطالعه کرده باشید و داستان ملکه سبأ را از میان منابع تفسیری خوانده باشید، درمی یابید که این حضرت آصف بن برخیا همان کسی است که به قدرت ولایت الاهیه تخت ملکه سبأ را در کمتر از چشم به هم زدنی در محضر سلیمان حاضر نمود!
از آنچه مطرح شد نتیجه می گیریم که اگر برادران کارشناس کمی بیشتر مطالعه کنند و به جای آنکه تنها از امور دینی به حد شرعی محاسن و شارب و استحباب غسل روز جمعه اکتفا کنند، به مسایل جدی تری نیز فکر می کردند حتما درمی یافتند که آصف نمی تواند نام خانم باشد!