بعضی دوستان اصرار می کنند که باز هم از خاطرات اون روزها بنویسم خاطرات تلخ و شیرین سفر بسیاره ولی هم بعضیش در فضای عمومی صلاحیت مطرح شدن رو ندارن و اصلا بعضیشون مزه اصلیش به اینه که حضوری تعریف کنم براتون ! اما تا جایی که خدا کمکم کنه سعی میکنم برای سرگرمی هم که شده از اون روزها بگم امروز از شعری براتون میگم که اون تو گفتم و معمولا روزها با هم میخوندیم و روزها رو سپری میکردیم و روزهای آخر هم طبق معمول برای یادگاری به سختی اون رو روی دیوار سلول نوشتم قبل از شعرم از شرح حال چند همراه فراموش نشدنی ام در اون روزها بشنوید: همراه اول: «علی.و» ملقب به "علی لفتی" و "علی الوار!"، استاد گذران وقت در حمام و دستشویی، دیپلمه کفمالی و شستن شیرهای روشویی، لیسانس وسوس و وسواس، فوق لیسانس تفکیک و نگهداری زباله، دکترای جرم شناسی و تحلیل اوضاع پرونده های ما!، پدر بزرگ سلول( البته به خاطر اینکه چهار روز زودتر از ما اومده بود هتل!)، دل سوخته از داغ فراغ ریحان!(البته بیشتر اوقات من جای خالی ریحان رو پر میکردم!) ، دلزده از سیاست(آره جون عمش!)، یکی از دامادهای نکیرومنکر، رفیق جونجونیه خودم :) و خیلی چیزهای دیگه که در وقت مقتضی به استحضار میرسه! اما نکته مطرح در اینجا اینه که تقریبا هر روز علی میرفت بازجویی :| همراه دوم: «علیرضا.ع!» ملقب به .........العلما (شرمنده بی تربیتیه نمیشه گفت) البته من بی تربیت نبودم اونایی که این اسمو رو من گذاشتن بی تربیت بودن :|، داماد دیگر نکیر و منکر، همه جوره نگاش کنی یه پارچه آقا!، پاک! و معصوم!، یه دسته گل!، مهربون!، با صفا!، باحال!، خوش صدا!، جیگر!!، تو دل برو!!!، خوش تیپ! با معرفت! پرکار(مثل شیرازیا!) و خیلی چیزایه دیگه که در وقت مقتضی به استحضار میرسونم ! نکته مطرح در اینجا اینه که اصولا این آقای .........العلما خیلی کم میخوابید در حد ۶-۷ ساعت بعد از هر وعده غذایی! همراه سوم: «رحیم.ه» فوق لیسانس ورزشکاری و هیکل میکل (البته با گرایش ورزشهای موزون!)، جاروبرقی سلول، از فک و فامیلایه میرزاکوچیک خان جنگلی، انصافا مرد، توضیح اینکه من اگه دختر داشتم بهش میدادم ( خدا رو شکر که نه من دختر دارم و نه رحیم مجرده! ) طبق معمول به همراه خیلی چیزایه دیگه که در وقت مقتضی به استحضار میرسونم! نکته مطرح در اینجا اینه که رحیم حکم آزادیش خورده بود و به خاطر یه اشتباه کوچیک! پروندش نرفته بود قسمت آزادی ها و تقریبا ۱۴ روز اضافه سفر بود و تو این ۱۴ روز هر روزفکر میکرد که امروز روز آزادیشه... شخصیت آخر هم اعجوبه ای به نام «پویش.ا» : لیسانسه ی خوردن ناخن، فوق لیسانس شکم، دکترای پرسیدن "یعنی چی میشه؟" در حالات مختلف، عاشق تقلید صدای امین حیایی توسط رضا!، فوق دکترای راه رفتن روی اعصاب علی الخصوص اعصاب حاجی! ( بعدها شایع شد که پویش به خاطر شکنجه ی ماها در سلول گذاشته شده بوده!) ، بسیار زودباور! در این قسمت ذکر دو رویداد خالی از لطف نیست اولی اینکه وقتی پویش واقعا روی اعصاب راه میرفت من بهش میگفتم میرم تو بازجوییام همه کارامو میندازم تقصیر تو تا بیان پدرتو در بیارن! خدا از سر تقصیراتم نگذره تا شب التماسم میکرد که این کارونکنم! و دومی: پویش برای ما از فیلمهایی که دیده بود تعریفهایی کرده بود وقتی قرار بود آزاد بشه داستان اینطور بود که باید تیم انتقالی می آمد و او رو جایی نزدیک خونشون آزاد میکردند خدا ما رو ببخشه به پویش گفتیم که مگه این فیلما که تعریف کردی تو خونتون نیست؟ مگه بعضیاشون قسمتای بدبد نداره؟ اینا اگه بیان خونتون سی دی هاتو پیدا میکنن دوباره برت میگردونن بعد ها شنیدم که موقع آزاد شدن آدرس یه سمت دیگه از تهران رو داده و پیاده شده! در باب پویش و کاراش سالها میشه حرف زد که حتی بعضیش در عقول ما زمینیها قابل تصور نیست! نکته مطرح در اینجا این بود که به جرأت میگم هر ۲ دقیقه یکبار با جدیت از یکیمون میپرسید که یعنی چی میشه؟ بگذریم روزهایمان اینگونه سپری می شد... (تذکر: من از بازگفتن این شعر هیچ منظور خاصی ندارم و صرفا به عنوان ذکر یک خاطره و به عنوان سرگرمیست خواهشاً هرگونه برداشت سیاسی ممنوع!) سبک شعر : آهنگ نقاب ( ای بازیگر گریه نکن...) ای زندانی غصه نخور ما هممون مثل همیم صبحا که از خواب پا میشیم چشم بند به صورت میزنیم یکی میره بازجویی و (علی ) یکی میره زیر پتو (من) یکی فکر آزادیشه (رحیم) یکی هی میگه چی میشه( پویش) کهنه چشم بند بندمون هر روز رو صورتای ماست فاصله ما تا بیرون قد همین چند تا دراست هر کسی هستی یه دفعه چشم بندتو پایین بکش دور و برت رو دید بزن نفس راحتی بکش میخوام همین ترانه رو روی دیوارا بنویسم چشم بندمو پاره کنم نفس راحت بکشم ...
|
I did enjoyed the background music :)
شعرِ قشنگی بود، ولی واقعن دلم رو به درد آورد. :(
به امیدِ صبح آزادی
خوب بود . پس باز هم بنویس
آدمـک!!آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند
آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نیست که نیست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم
پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنیـاست، بخند
nice
dustetun daram javonaye sabz
پس یکی هم با وزن شعری ِ " طاقت بیار رفیق " بگو و اینجا برامون بنویس
(طاقت بیار رفیق/دنیا تو مشت ماست/طاقت بیار رفیق/خورشید پشت ماست) ...
آخ جون خاطره!!!(D:)
واقعا فوق العاده توصیف کردین آدم کاملا میتونه تصور کنه!همه دارای تحصیلات عالیه در رشته های عالی. راستی چرا خدا رو شکر که دختر ندارین؟! و این جناب پویش چند سالشون بود؟!
شعر بسیار قشنگی گفتین.(بدون برداشت سیاسی!)
agreed with maryam!great music
واسم جالبه که تو هیچ کدوم از مطالب اینجا حرفی از اون حیوونایی که تو سنگای دیوار همیشه سرد انفرادی آدمو سرگرم می کنه نزدی؛ حتما تو هم بشون توجه کردی
سلام
خیلی ممنونم از اینکه لینک رو درست کردی . ولی منظور من یه چیز دیگه بود . خواهشا اگه لطف کنی فقط بنویس بهنود .
بسیار متشکرم;)