لپتاپ کوچیکه دوباره سلام اینا رو میگم که فکر نکنی دروغگو یا بی معرفتم که این همه وقت برات نامه ننوشتم. دو سه روز بعد از اون دفعه قبلی که باهات حرف زدم، اومدم و کلی دیگه برات درددل نوشتم بیشتر اون درددل ها مال بعد از برگشتن صاحابم از پیش اون گنبد سبزه بود. وقتایی که صاحابم و خیلی آدمای دیگه شب و روز باهام کار میکردن و بعضی موقع هام اون آقاهه که دفعه قبلی بهت گفته بودم - آقای اسمشو نیار! - صفحه منو نگاه میکرد ولی همه خوشحال بودن و خوشحال . از لحظه ای برات نوشتم که شیرینی دست صاحابم بود و با خوشحالی پشتم نشسته بود ولی یهو انگار که یه ظرف آب یخ روش ریخته باشن خنده رو لباش خشک شد. از روزهای بعدش برات گفته بودم، از روزهایی که هیچ وقت تو این چند ساله صاحابم رو اونجوری ندیده بودم. کلی برات نوشته بودم و خواستم برات بفرستم که صاحابم اومد قبل از فرستادن اونا رو خوند اول کلی گریه کرد بعد کلی دعوام کرد و آخرش هم تیکه هایی که این چند وقته از حافظم سر هم کرده بودم رو پاک کرد. حالام نشسته بالاسرم و زورم کرده که هرچی اون میخواد بگم :| ولی من تا جایی که بتونم کم نمیارم. ولی خوب آخه صاحابمه دوسش دارم :( باشه از اون روزا نمیگم هیچ وقت نمیگم اصلا اون روزا رو شیفت دیلیت میکنم ولی از روزایی که صاحابم پیشم نبود میگم چون میدونم خودشم کنجکاوه که بدونه. یادمه ۲۴ جوون بود صاحابم پشتم نشسته بود که تلفنش زنگ زد نفهمیدم کی بود ولی هر کی بود صاحابم بعد از اون تلفن به فکر فرو رفت مشکوک شده بود حدودای ساعت ۹:۳۰ شب بود که لباساشو پوشید و بالا سر خودش قرآن گرفت! ولی منو خاموش نکرد فهمیدم که زود میره و برمیگرده اون شب رفت و من تا صبح بیدار بودم و پلک نزدم و منتظر بودم حدود ساعت ۱۰ صبح فرداش بود که با سه نفر اومد خونه اما با روزای قبل فرق داشت رنگ صورتش با همیشه فرق داشت . صاحابم که همیشه عادت داشت جوراب پاش باشه حتی توی خواب! ایندفعه جوراب پاش نبود. تازه با اینکه شلوارش بدون کمربند به کمرش بند نمیشد ولی اینبار کمربندم نبسته بود. اون سه نفر که باهاش اومده بودن انگار دنبال چیزی بودن همه جای خونشونو میگشتن حتی توی دودکش شومینه رو! و از هرجا یه چیزی یادگاری ! برمیداشتن. اون روزو هیچ وقت یادم نمیره یهو تلفن زنگ زد مامان صاحابم بود نمیدونم اون روز چی شده بود، صاحابم زیاد عادت به دروغ نداشت - اونم به مامانش - ولی پشت تلفن گفت حالش خوبه و خواب بوده که گوشی رو بر نمیداشته ولی آخه دروغ میگفت من اون شب تا صبح بیدار بودم اون اصلا اون شب خونه نیومده بود که بخواد خوابیده باشه. خلاصه بعد از اینکه اون سه نفر کلی از رفقای منو از تو خونشون جمع کردن یکی از اونا اومد سراغ من وبه صاحابم گفت عجب لپتاپ خوشکلی داری - منو میگفتا P: - بعد هم منو گذاشت پیش بقیه دوستام و اسمامونو دونه دونه رو یه کاغذ نوشت و داد صاحابم امضا کرد. خلاصه منو گذاشتن تو صندوق عقب ماشین اَه این صاحابم کلافم کرده هی اذیت میکنه نمیذاره بنویسم خوب اصلا نمینویسم آقای صاحاب خوبه؟ راحت شدی؟ ولی حتی اگه به برق سه فازم وصلم کنی اینجاشو میگم. یه آقاهه اومد بالاسرم فکرکنم میخواست ببینه تو حافظم چه خبره ولی معلوم بود رمزمونداره یه پپچ گوشتی آورده بود داشت مینداخت زیر صفحه کلیدم هی من میگفتم بابا پیچام زیرمه چرا از رو آخه میخوای بری تو؟ ولی انگار نه انگار، گوشش بدهکار نبود چشمت روز بد نبینه همینطور که با پیچ گوشتی داشت زیر صفحه کلیدمو فشار میداد یهو پیچ گوشتی از جا دررفت یهو یه درد تا مغزم پیچید ۴ تا از کلیدام کنده شد... . دیگه اشکم راه افتاده بود ولی ول کن نبود بالاخره صفحه کلیدمو کند و حافظمو در آورد. دیگه چیزی یادم نیست تا دوباره حافظم رو گذاشتن سرجاش ولی انگار که همه حافظه بلند مدتم پاک شده بود. صفحه کلیدم رو بهم چسبوندن و یه خوردم چسب زخم! بهم زدن تا دردام کم بشه. خیلی درد داشتم ولی یهو یه اتفاقی افتاد که همه دردام رو فراموش کردم باورم نمی شد دوباره صاحابم رو دیدم ولی بازم بدون کمربند و جوراب ولی ایندفعه با یه چیز سیاه روی چشماش :| قیافشو خوب نمیدیدم ولی انگاریه خورده از من ناراحت بود آخه حقم داشت تو اون حافظه من خاطرات خصوصی زندگیش ثبت شده بود که هیچ وقت حاضر نمیشد رمزم رو به کسی بده.راستش رو بخوای از من انتظار نداشت که بذارم به همین راحتی حافظم رو بدون رمز! بردارن. ولی خودمونیم انگار حسابی خوش به حالش بود یه موز بهش دادن خورد بعد هم یه پیرهن نوی زرشکی مجانی! بهش دادن پوشید و نشست جلوی یه دوربین! منم بردن پشت سرش گذاشتن . اون موقع اینقدر محو پس کله صاحابم شده بودم که اصلا یادم نیست اون موقع چیا میگفت ولی همین که اون لحظات پیشش بودم برام یه دنیا می ارزید. دیگه روزها میگذشت و میگذشت و من گوشه ای بودم و بعضی روزها صاحبم رو میدیدم با همون چیزسیاه جلوی چشماش اما بدون کمربند و جوراب... بگذریم بعد از حدودا سه ماه که صاحابم رو ندیده بودم یه روز منو گذاشتن توی صندوق عقب ماشین و بردنم. وقتی بعد از چند ساعت در صندوق باز شد صحنه ای رو که میدیدم باورم نمی شد. صاحبم بود ایندفعه با کمربند و حتی جوراب! البته کمی هم خنگ تر! شده بود آخه وقتی اون آقاهه گفت بفرمایید اینم لپتاپتون صحیح و سالم! صاحابم عین خنگا با اینکه حال و روزم رو دیده بود هی از اونا تشکر میکرد! خلاصه اون روز منو آورد خونه و یه خورده پیشم نشست و غصه خورد و بعد هم منو گذاشت توی کشوی کمدش و دیگه کاری باهام نداشت. تازگیا فهمیدم یه لپتاپ کوچولو اندازه تو میگیره دستش ... :( ولی کاش میفهمید که حاضرم بازم اون همه دردو بکشم ولی اینجوری به من بی محلی نکنه ... :(
پ.ن از زبان خودم: امشب که اینا رو نوشتم بعد از سه چهارماه در کشو رو بازکردم و از زیر کلی خرت و پرت لپتاپ قدیمیمو در آوردم بازش کردم نازش کردم بوسیدمش براش اشک ریختم :( هنوزجای در رفتن پیچ گوشتی رو دکمه هاش معلومه ... :( چقدر بعضی موقع ها ماها نسبت به نزدیکامون بیمعرفت میشیم تا وقتی برامون کار کنن باهاشونیم وقتی هم که به خاطر ما از بین میرن و ظاهرا مفید نیستن ... خدایا منو ببخش ... امشب قول میدم که دیگه هیچ موقع تو کشو نذارمت دوباره زندت میکنم مثل روزای اول قول میدم :((
مطلب مرتبط: پای سخنان لپتاپم برای لپ تاپ اس ام تی او!
|
با اینکه جدا گریه م گرفت و خیلی غصه خوردم ولی سر این جوون خنده م گرفت
فک نمی کنی ژوئن بهتر باشه؟!
من اولش فک کردم منظورت ۲۴ تا جوونهD:
delam barash sookht
همایش ۲۲ خرداد تا ۲۲ بهمن، ۸ ماه نبرد سایبری
http://netiran.info/group.php?group_id=۷۰
ناامید کننده است. نه از اون لحاظ که در حق لبتاپ نامردی شده. نه حتی از اون یکی لحاظ که در حق صاحاب لبتاب نامردی شده. یا که در حق خواننده ها!
نا امیدی توی اون قسمتیه که تو قسمتی نیست، بلکه کلشه. توی سهم بالفطره ی جهانه، سهم مردمی غریب افتاده حتی از غریبگی. که به روزمرگی تبدیل می شه و جز با ناامیدی باهاش کنار اومدن از کسی ساخته نیست.
kheiliha migan: "payane talkh behtar ast az talkhiye bi payan". ama tedade angosht shomari az una be harfeshun amal mikonan. chon be in harf amal kardan shojaato az khod gozashtegi mikhad ke shoma dashtido darid. neshun dadid ke hadaf az ghiame emam hossein ro fahmidid...
شما جزو دوستانی هستی که نه از نزدیک ولی دورادور همیشه علاقه و ذکر خیر نسبت بهت داشته ام. خیلی خوشحالم که کاملا اتفاقی از گوگل به سپید و سیاه برخوردم. امیدوارم همواره موفق و پیروز باشی، منم مثل همیشه دعا می کنم که همه چیز برات به خیر و خوشی بگذره.ان شا الله، لینک شدی به وبلاگ من.
هنور هم متن هات دوست داشتنی و خوندنی هستند....عالی بود.
هنوز هم؟ :دی
مگه قراره بد بشه D:
سلام
علیرضا جان نمی دونم که روز قیامت شما مردهای بزرگ و سختی کشیده های ملت یه نگاهی به ما ادمهای معمولی که فقط میتونیم بگیم دوستون داریم می کنید یا نه؟
راستشو بخوای نه به خاطر لپ تاپ که به خاطر اون مطالب شخصی ای که احتمالا توش داشتی برات مینویسم که بدونی همدردی باهات می کنم. مهدی