حاجی مقیسه را آن روزها خیلی نمیشناختم و شاید هم هنوز نشناخته ام تا حدی که میدانستم مرد جنگ بود و از دوستان قدیمی مهندس اما آن روزها و شبها که میدیدمش برایم پیام آور امید و سرزندگی بود. امیدی که در آن زمان بیش از همه به آن دل بسته بودم نمیدانم چرا ولی ناخودآگاه دوست داشتم سر صحبت را با او باز کنم و توجه او را به خود جلب کنم. هیچ وقت از خاطرم نمی رود شبی را که با همان سرزندگی به واحد ما آمد تی شرتی نارنجی رنگ به تن داشت طبق معمول که متوجه ورودش به واحد شدم خودم را به او رساندم تا به بهانه ای سر صحبت را با او باز کنم ساعت حدود یک نیمه شب بود دستم را به گرمی فشرد به حاجی گفتم من مطمئنم که پیروزی از آن ماست و مهندس در انتخابات رای می آورد گفت از کجا مطمئنی گفتم چون مطمئنم که خدا با ماست گفت خدا با ماست اما مهم آن است که ما چقدر با او هستیم
نمی دانم شاید آن روزها فقط میگفتم خدا با ماست ولی مشغله زیاد مرا از با او بودن غافل کرده بود الله اعلم
زندگی در زندان و تنهایی آن دل آزار و سخت بود روی دیوار یکی از سلولهای انفرادی نوشته شده بود "اینجا دیگر مجبوری قبول کنی که خدایی وجود دارد و همه جا هست چون اگر قبول نکنی از تنهایی خواهی مرد" آری خدا در کنار ما بود خدا در کنار همه هست اما مهم آن است که چقدر ما با او باشیم و این بودن خدا در کنارمان را درک کنیم این روزها و آن روزها برایم سخت بود و سخت هست اما هر زمان که نزدیکی او به خود را درک میکنم و با او میشوم دلم آرام میگیرد
امیدوارم این روزها دل حاجی قصه ما هم با خدای خود آرام بگیرد
و از خدا میخواهم که حداقل به حرمت روشنی ذهنی که آن شب در دل من نهاد همین روزها خبر آزادیش را بشنوم
الهم خلصه من السجن عاجلا قریبا
|
سلام
حالا مقیسه یعنی چی؟:( اصلا چطوری می خونیدش؟
منم دعا می کنم که ایشالا آزاد شن. و دعا می کنم همه آزاد شیم!
آمین...
یادش بخیر....آدم بود...از اون قدیمیابود که دلش خیلی جوون مونده بود....
"دل من نه مرد آن است که با غمش برآید/
مگسی کجا تواند که بیافکند عقابی"
یادش به خیر! چه روزها و شبهایی رو تو ستاد با حاجی گذروندیم! تی شرت نارنجی ش همیشه به آدم نشاط می داد.
روزی بهار می آیدو پس از این ،خون از رگهای ما سبز بیرون می جهد
روزی بهار می آیدو پس از این ،خون از رگهای ما سبز بیرون می جهد