سلام من یک لپ تاپ سونی از نوع سیزده و سه دهم اینچی بودم! عمری که از من استفاده شد شاید دو سه سالی میشد.یادمه تابستون سه سال پیش بود که آقای صاحبم منو از تو کارتون در آورد از همون روز اول که منو روشن کرد و هرچی برنامه جدید و قدیمی بود رو روی من نصب کرد فهمیدم که ظاهرا با این صاحب داغون، استراحت که تعطیله هیچ احتمالا روزهایی هم پیش میاد که آرزوی سوختن بکنم! صاحبم خیلی رو من تعصب داشت ( شایدم چون یه خورده ندید بدید بود!) اینقدر که اثر انگشتش رو به من داده بود و بهم گفته بود که غیر از خودش کسی رو تو خونم راه ندم! خلاصه سرت رو به درد نمیارم هرکاری که به ذهنت برسه با من میکرد از بازی کردن دلتا فورس گرفته تا دانلود با سرعت ۸ مگابایت در ثانیه! از نقاشی کشیدن و برنامه نوشتناش گذشته تا خرخره شکمم رو از یه مشت فایل آت و آشغال! پر کرده بود. صاحابم خیلی خودخواه بود بیشتر شبا تا نصفه شب ازم کار میکشید و پیشم خوابش میبرد منم تا صبح باید تو تاریکی منتظر می موندم تا بیدار شه و بذاره یکم من بخوابم L ولی راستش رو بخوای از اینکه همیشه پیشش بودم خیلی خوشحال بودم. کلی سفر با هم رفته بودیم تو یکی از این سفرا یکی از شاگردایه چاقالوش پاش رو گذاشت روم، صورتم خورد و خاکشیر شد. خیلی حالم بد بود همه جام درد میکرد ولی عوضش اون موقع بود که فهمیدم صاحابم خیلی دوسم داره چون همون کاری که اون پسره با من کرد رو با اون کرد! وقتی از سفربرگشتیم یه مدت بیمارستان بودم. دفترچه بیمم هم تموم شده بود واسه همین کلی خرجم کرد تا کلا صورتم رو عوض کرد. اون روزا بود که هم من خوشحال بودم هم صاحابم یادش بخیر من رو با خودش می برد اردو من آهنگ می ذاشتم اونم حرف میزد و همه خوشحال بودن و می خندیدن. اما همه اون روزای خوب گذشت و گذشت تا حدودا تاریخم اوایل ۲۰۰۹ رو نشون می داد اوایل هر سال که میشه به خیلی چیزا فکر می کنم به اینکه تا آخر سال ویندوزم همین میمونه یا اینکه بازم گذرم به بیمارستان میخوره و از همین جور فکرا ... اون روزا بود که زیاد از کارای صاحبم سر در نمی آوردم باهام کلیپ میساخت میبردم جاهای شلوغ پلوغ، باهام نقاشی میکرد از کاراش سر در نمی آوردم یه شب تا صبح پیشم گریه میکرد و بعدش هم تا یه هفته باهام قهر بود و همش لباسای سیاه می پوشید یه نقاشی میکشید اسمش رو میذاشت والقلم یه روز اسمش رو عوض می کرد میذاشت قلم یه روز یه نقاشی دیگه می زد اسمشو میذاشت تدبیر یه روز (۲۰ فوریه) هرچی نقاشی کشیده بود رو با گریه و نا امیدی پاک می کرد دوباره فرداش از تو سطل آشغالم با یه خورده امید درشون میاورد خلاصه دیگه گیج گیج شده بودم. یه روز اومد نشست پشتم با کلی خوشحالی و یه نقاشی آبی کشید و عکس یه آقاهه رو روش گذاشته بود و کنارش نوشته بود میرحسین آمد از کاراش سر در نمی آوردم نه به اونکه گریه میکرد و همه چیزو پاک میکرد نه به اینکه .... بگذریم همونشب دوباره میخواست باهام یه نقاشی بکشه از عکسایی که دنبالشون تو اینترنت میگشت معلوم بود میخواد یه نقاشی واسه تولد یکی بکشه کلی نوشته های عربی سیاه و سپید جمع کرده بود با عکس یه گنبد به رنگ س مثل .... . خلاصه هی دور و بریاش در مورد نقاشیش نظر میدادن انگار همه دنبال یه اسم بودن که بنویسه وسط نقاشیش. بیشتر نقاشیش هم رنگ همون گنبده بود هرکی طرحشو نگاه می کرد و یه نظرکی میداد بالاخره قرار شد وسطش بنویسه "میلاد سبز" خلاصه راستش من هنوز نفهمیده بودم که تولد کی بود ولی هر کی بود که معلوم بود همه خیلی دوسش داشتن چون یادمه دو روز بعدش بردم یه جا که همه خوشحال بودن و دست میزدن و شیرینی میخوردن منم وصلم کرده بود به یه دستگاه و هی برای موبایلای اونا عکسایه همون آقاهه که براتون گفتم رو میفرستادم از یه طرف دیگم یا کابل بهم وصل کرده بود و صدای یه آقایی که داشت تو جشن تولد اون که همه دوسش داشتن حرف میزد رو ضبط می کردم اونجا اولین باری بود که اون آقاهه رو از نزدیک دیدم ولی معلوم بود صاحابم اون آقاهه رو خوب میشناسه! چشمت روز بد نبینه از فردای اونروز دیگه خواب نداشتم از صبح تا شب باهام کار میکرد از کاراش اصلا سر در نمی آوردم باهام فیلم تیکه تیکه میکرد نقاشی میکرد جنبش وبلاگی راه مینداخت! ولی می فهمیدم که همه این کارا رو میکنه که عکس اون آقاهه رو به همه بده! خلاصه ظاهرا واسه خودش خوش بود منم از این که اون خوشحال بود و سرگرم خوشحال بودم و البته سرداغ! بگذریم اصلا نمیدونم چرا وقتی تیکه تیکه های بازمونده رو از فایلای پاک شده اون روزا تو شکمم رو به هم میچسبونم و بازشون میکنم تو مغزم جرقه میزنه! اصلا بگذریم یادش به خیر دو سه هفته بعد صاحابم منو با خودش برد مسافرت منو با خوش برد پیش همون گنبد رنگیه که اون رو زا همه نقاشیاش اون رنگی شده بود . لپ تاپ کوچولو! دیگه نیرو ندارم بنویسم آخه این روزا دیگه کسی باطریه منو شارژ نمی کنه همه جامم خورد شده و درد می کنه روزا صبر میکنم تا آفتاب از پنجره بیافته روم تا یه خورده خودمو با هاش گرم کنم تا یه خورده نیرو جم کنم ولی منتظرم باش دو سه روز دیگه که جون گرفتم بازم میام باهات درد دل می کنم. منتظرم باش...
لینک به حرفهای لپ تاپ اس ام تی او!
|
منتظر بقیه اش هستم. مطمئنم چیزهایی که بعدش دیدی لپ تاپ ِ قدیمی گفتنی تر هم شاید باشه
این نقاشیه خیلی غم انگیز و تاثیر گذاره
کل مطلب هم همین طور:((
سلام به صاحب لپ تاپ
احوال شما ؟؟؟ همیشه احوالتو از خواهر صاحب لپ تاپ می پرسم . خیلی دلم می خواد ببینمت .
یادمه اونموقع ها که ما دانشگاه می رفتیم صاحب لپ تاپ کلاس اول دبستان بود و خواهرش جزوه هاشو می آورد تو دانشگاه کپی می گرفت واسش منم همیشه می گفتم آخه مگه بچه کلاس اولی جزوه داره ؟؟؟ !!!
اونروزا گذشت و رسیدیم به اینروزا
اینروزها هم می گذره و می رسیم به روزهایی که به اینروزا میگیم اونروزا
به امید دیدار
خیلی باحال بود
ایول حس خلاقیتتون داره بالا میره ها...
اون کسی که پاشو رو لپ تاپ گذاشت الان جطوره؟
زنده س؟
D:
منم منتظر بقیه اشم، خیلی دلم می خواد بدونم بعدش چی میشه و صاحب لپ تاپ کوچولو کجاها رو می بینه که نوشته هاش سیاه سپید میشه!
سلام لپ تاب کوچولو دنیای ما آدما عجیب و گاهی هم غریبه برای چیزایی که دوستشون داریم از نو زندگی می کنیم این پیغامو به صاحبت برسون که ذهن های زیادی منتظر قلم سپیدش چشم بر صفحه سپید و سیاه دوختن. تا شاید دوباره شارژ بشه. یاحق
سلام .
خوبی؟
بازم حالتو می خرم. حالتو می خریدم...
منم مثل اون کامنت اولی ترجیح می دم از بعدشم بگه.... از قبلشم بیشتر تر بگه... بگه تا ما هم حس کنیم.
زنده باد.
فعلا رخصت رفیق!