- بهنام - پویش - حاجی - رحیم - رضا - محمدرضا  اینا اسامی بودند که وقتی وارد اتاق شدم پاهاشون رو لگد کردم و با چشمای از خواب پریده و پف کردشون سلام و احوال پرسی کردم من با بعضیاشون فرق داشتم و با بعضیشون شباهت مثلا منم مثل بعضیاشون ۳ تا پتو داشتم ولی بعضیشون هم بودند که ۴ تا پتو داشتن یا بعضی بودن که مسواک داشتن و بعضیشون نداشتن اما من با همشون یه فرق بزرگ داشتم و اون این بود که من نه پتوی اضافه داشتم نه مسواک داشتم و با عرض معذرت نه زیرپوش و لباس زیر وحتی پیرهنی هم که داشتم از ۵ تا دکمه فقط ۲ تا دکمش مونده بود رنگش هم با لباسای بچه ها فرق داشت مال اونا طوسی تیره بود و مال من سفید مایل به آبی وطوسی!
زندان رفتن تجربه ها و درس های زیادی رو به زندگی من اضافه کرد ازجمله اینکه فهمیدم تو دنیا تنها چیزی که همیشه با آدمه و حتی توی زندان هم همراهت میذارن بمونه و میتونی از اون تو زندان ۲ تا داشته باشی لباس زیر آدمه ( واقعا ببخشید من کلا بی تربیت نیستم ولی خوب بعضی موقع ها باید نگفتنی ها رو گفت) خلاصه جاتون خالی خوابیدن شبای اول تو اتاق یکی از جالبترین خاطره های من بود اتاق ما یه اتاق مربعی با ضلع تقریبا ۲۷۰ در ۲۷۰ بود یه فضای حدودا یک متر در یک متر جلوی در اتاقمون قسمتی بود که اصولا رنگ موکت با بقیه جاها فرق میکرد و هرچی غذا و زباله داشتیم اونجا روی هم تلمبارمیشد خلاصه اگه حساب کنیم مساحت مفید برای خوابیدن میشد ۱*۱ - ۲.۷ *۲.۷ که حساب کنیم میشه ۶.۲۹ بعدش تقسیم کنیم به ۷ تقریبا میشه ۰.۸۹ متر مربع برای هر نفر که اگه طول هر نفرو به طور متوسط ۱۸۰ بگیریم و در پهنای متوسط ۶۰ سانت ضرب کنیم میشه ۱.۰۸ متر مربع
خلاصه این عددا رو بافتم و الکی ضرب و تقسیم کردم که به یکی از اون جالبترین خاطراتم برسم که خوابیدن در فضایی با قدرالسهم کمتر از مساحت بدن خودم بود تازه راستش رو بخواید نکته قشنگتر این بود که از این عددا باید سهم حاجی رودو برابر گذاشت چون حاجی ماشالا بزنم به تخته هم طولش از من بیشتر بود هم عرضش و نکته مهمتر حاشیه امنیتی بود که عقل حکم میکرد علی رغم کمبود مساحت از حاجی موقع خوابیدن حفظ بشه (منظور خاصی نداشتم ذهناتون رو بیخودی منحرف نکنید در ضمن بازهم میگم من مثل ذهنای منحرف شما بی تربیت نیستم !) داشتم از بعضی تفاوتها و شباهتها میگفتم مثلا بعضی هم رشته من بودن و بعضیشون رشته های دیگه! بعضی شبیه من مکانیک میخوندن (محمدرضا) ولی بعضی هم متفاوت من رشته های دیگه که البته من همچنان علی رغم فشارهای موجود بر اعتقاد راسخ خود مبنی بر اینکه رو قلب من نوشته مکانیکه اِنده رشته استوارم ( قابل توجه دوستان محترم سیم کش و بیل کش و ...)
داخل اتاق همه چیز طوسی بود از دیوار گرفته تا لباسهای ما نه سیاه بود نه سپید و البته دروغ نگم رنگ موکت هم نه س مثل سپید بود و نه س مثل سیاه بلکه س مثل ... بود
امشب زیاد حوصله ندارم براتون داستان بگم اما واسه اینکه نگید کم نوشتم بذارید یه چند تا از نوشته های روی دیوار رو براتون بخونم
در زندان ثانیه ها به سان ساعت می گذرند
لعنت به کسایی که تو زندان هم فاز منفی میدن ۱۲۸ روز انفرادی ها ها ۳۳۰ روز انفرادی شریعتی ۵۲۰ روز انفرادی بود خرداد ۸۸ ح..... د...... ۴ شب اینجا بود حیف سلول خوبی بود
۱/۱/۱/۱/۱/۱/۱/۱/۱/۱/۱/۱/۱/۱ (اینا چوب خط روزهای گذشته تو اتاقن!)
|
آقا عاشق چوب خطاتم! مخصوصا اونایی که عکسشون اوله! آخه چوب خط شیش تایی ندیده بودم تا حالا! معمولا چارتا هعمودی و یه افقی روشون میکشن تا بشه پنج تا و ضرب کردنشون راحت باشه!
ولی اگه عمدی بوده یا اینکه مرام چوب خط گذاری شما مکانیکیا با ما سیم کشا فرق داره، همین جا عذر میخوام!
تو آخرشی علیرضا!!!
خیلی جالب بود
فقط من نفهمیدم س مثل ... یعنی چی؟
اصلا خوب توضیح ندادی
اولش نوشتی لباس زیر نداشتی بعد نوشتی ۲ تا داشتی
تکلیف ما رو معلوم کن بالاخره!
سیم کش و بیل کش و ... ما هم که دیگه آدم نیستیم آره؟ حداقل برق و عمران لیاقت صفت داشتن! ما نداشتیم؟؟؟یا از خودتون حسابمون کردید:))