محمدحسین ، اردشیر ، امین این اسامی را روی دیوار دیدم سالیان قبل وقتی نشانی از بچه ها را روی دیوار میدیدم یاخوشحال میشدم یا به آن حسادت میکردم اما اینبار نمیدانم چرا همه چیز فرق داشت نه خوشحال بودم و نه حسادت میکردم نمیدانم من عوض شده بودم یا آن دیوار دیگر آن دیوار همیشگی نبود خلاصه هرچه شده بود ناخودآگاه بغضی گلویم را گرفته بود. با یاد دست نوشته ام روی دیوار زندان در زمان آزادی ام خودم را دلداری میدادم « آری، برای بیگناهان چه زود، چه دیر، لحظه ای هست که نامش لحظه آزادیست و آن زمان هست که با خود میگویی کاش به جای نفرین بر سختیها، آنها را نادیده میگرفتی تا احساسشان نکنی» اما نمیدانم باز چرا همه چیز فرق داشت ترفندهایم عملی نبود بغض در گلویم گیر کرده و هر چه تلاش میکردم قورتش دهم نمیشد. به خانه رسیدم و در زیر یار همیشگی ام (پتو) آرام گرفتم. پدر طبق معمول صدای تلویزیون را زیاد کرده بود کلماتی گنگ می شنیدم معانده محاربه هتاکی و شاید اعدام. وانگهی ناخودآگاه بغض گلویم را ترک گفت و از چشمانم سرازیر شد نمیدانستم چه کنم نمیدانستم هنوز هم دل خود را به نوشته های سپیدوسیاه روی دیوار های سلول خوش کنم یا بالعکس بر سختیها نفرین کنم. ناخودآگاه بغضم را فروخوردم و دست به تلفن بردم با حاجی آقا تماس گرفتم. گفتم دوستانم به ناحق گرفتار شده اند با آنان چه میکنند؟ گفت به ناحق؟ تو هنوز آدم نشده ای؟ این را که گفت تنم یخ کرد آرام گفتم حاجی آخر از من هم کوچکترند اشتباه کرده اند. گفت مگرسوت و کف زدن روز عاشورا را ندیدی؟ گفتم حاجی میشناسمشان قسم میخورم اینان نبودند. گفت پس برایشان دعا کن چون اشتباه بدی کرده اند. تلفن را قطع کردم . بغض را باز از گلویم بیرون کردم و سرازیر کردم. گفتم خدا میخواهم دعایم را پس بگیرم مرا به هر گناهی که میخواهی بگیر اما بگذار آنان را دوباره ببینم. فردای آن روز دوستان اردشیر را دیدم با اعتقاد به آنان گفتم نگران نباشید بالاخره روزی میرسد که او را می بینیم گفتند تماس گرفته گفته اوین - بند ۲۰۹ ام گفتم خوب پس دیگر جای هیچ نگرانی نیست الان نشسته داره کنتاکی و جوجه و از این چیزا میخوره دلتون برا من بسوزه که اونجا هی ساچمه پلو میخوردم و دستشویی میشستم! بگذریم دیشب پیغام محمدحسین را روی دیوار اینجا دیدم. حالا لحظه شماری میکنم برای لحظه استجابت دعایم. امیدوارم فردا صبح که دانشکده میروم لا اقل محمدحسین را ببینم
خدایا میدانم که دعایم در حق دیگران را میشنوی به قول حاجی عابدین خدا دعای گناهکار را میشنود. خدایا اگر با حبس شدن من مردم این سرزمین روزهای خوش گذشته را دوباره میبینند خدایا الساعه مرا حبس گردان. آمین.
|
قرار نبود اینجوری اشکمونو در بیاریا:((((
خدایا فقط با آزاد شدن همه اسیرای سبزمونه که مردم این سرزمین روزهای خوش گذشته را دوباره میبینند خدایا الساعه همه رو آزاد بگردان!!
مگه داری با خدا معامله می کنی که دعاهاتو جابجا می کنی؟
از خدا خواستن که حد و مرز نداره پسر
این جمله اصلا بهت نمیاد:
وانگهی ناخودآگاه بغض گلویم را ترک گفت!!!
جمع کن بابا!P:
اللهم فک کل اسیر ...
حالم رو گرفتی ...
پسر این نوشته ات اشک من رو درآورد. خیلی متنت روی من اثر گذاشت. مرسی از اینکه می نویسی.
گریه کردن تو سیاه و سفید رو دوست دارم... سحر نزدیک است...
یه لینک به من بده ...
چون تورا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور...
اما
اشک حسرت به سرانگشت فرو میگیرم که گرش راه دهم قافله در گل برود...
در پس این لحظه ها چیست!
در عبور دیوانه وار رویاها!
در حرکت چشمانم که تمام عمر یاد گرفته اند به روبرو نگاه کند! نگران به آینده و پنهان در پشت پرده ای ظریف از اشک.
در پس این لحظه هایم کیست آنکه مرا هیچگاه به خود نمی خواند!
صدایم نمی کند تا در آوار های رنجش دیگران خرابه شوم!
صدایم نمی کند!
صدایی نمی شنود!
خدایا! تا کی قمار میکنی؟!